خطاب به او گفت :
شاها زمى گران چه برخواهد خاست * وز مستى بيكران چه برخواهد خاست
شه مست و جهان خراب و دشمن پس و پيش * پيداست كزين ميان چه برخواهد خاست
به قول استاد مينوى : « به نظر مىرسد كه تصميمات او برحسب مقتضيات لحظه و ساعت بود و نقشه و انديشه و پيشبينى در كارهاى او كمتر دخالت داشته است از براى « آن » و « روز » زندگى مىكرد بگير و بخور به بخش و چيزى منه - هيچ فكر نمىكرد كه اين مملكت يا آن شهر از آن اوست و اين مردم رعاياى او . . . » « 1 »
جهانگيرى و جهاندارى : « تعرضى ، به احوال و اعمال جلال الدين خوارزمشاه در جامع التواريخ بخواجه نصير الدين طوسى منسوبست ، مىگويد : « خواجه نصير الدين ( به خدمت هولاكو ) عرضه داشت كه سلطان جلال الدين خوارزمشاه از استيلا و غلبه مغول منهزم گشته به تبريز رسيد و لشكريان او بر رعايا تطاول مىكردند ، آن حال بر راى او عرضه كردند ، فرمود كه : ما اين زمان جهانگيريم نه جهاندار و در جهانگيرى مراعات رعيت شرط نيست ، چون جهاندار شويم فريادخواه را داد دهيم . هولاكو فرمود كه : به حمد الله تعالى هم جهانگير و هم جهانداريم ، با ياغى جهانگيريم و با ايل جهاندار ، نه چون جلال الدين بضعف و بعجز مبتلا . » « 2 » چنان كه در جلد دوم ضمن تاريخ مغول يادآور شديم جلال الدين منكبرنى با تمام شجاعت و قهرمانى كه داشت از نعمت عقل سليم بىنصيب بود و در فكر سعادت و نيكبختى مردم نبود او و پدرش سلطان محمد خوارزمشاه خود را از حمايت خلق بىنياز مىشمردند ، جلال الدين در نتيجه همين سياست غلط و افراط در ميگسارى نه تنها از مبارزات شجاعانه خود طرفى نبست بلكه آخرين روزهاى عمر خود را در شرايطى نكبتبار گذرانيد . نويسنده سيرت جلال الدين منكبرنى در شرح احوال پدرش سلطان محمد مىنويسد : سلطان . . . همى گريست و مىگفت از چندين زمينهاى اقاليم كه ملك خود گرفتم ، امروز دو گز زمين يافت نخواهد شدن كه در آنجا گورى بكاوند و اين بدن بلاديده را دفن كنند . . . چون انفاس معدود بر سلطان آخر آمد و هنگام رحلت از اين جهان رسيد . . . مهتر مهتران كه مقدم فراشان بود مباشرت غسل او كردند و چادرى كه او را در آن بگور نهند دست نداد . . . بضرورت كفن او را از پيراهن ساخت و در اين جزيره دفن كردند . » « 3 » اين شهريار در دوران قدرت و عنفوان شباب سخت خودخواه و متكبر بود ، چون شيخ شهاب الدين سهروردى به عنوان سفير خليفه به خيمهء او راه يافت ، سلام كرد ولى جوابى نشنيد و سلطان اجازهء نشستن به وى نداد . چون اظهارات سهروردى در فضيلت خليفه و زهد و تقواى خلفاى عباسى پايان يافت اين نوجوان در پاسخ رسول گفت : « اين كس كه تو او را وصف مىكنى در بغداد نيست من مىآيم و كسى را به خلافت مىنشانم كه بدين اوصاف باشد . » « 4 » با اين بيان
هامش
( 1 ) . سيرت جلال الدين منكبرنى ، پيشين ، ص ف
( 2 ) . همان كتاب ، ص فه و فو
( 3 ) . سيرت جلال الدين منكبرنى ، باهتمام مينوى ، ص 68 به بعد
( 4 ) . همين كتاب ، ص 302