مىگويد : « . . . حذر كنيد از صحبت سلاطين كه ايشان را رأى چون رأى كودكان بود و صولت چون صولت شيران ، و گفت شيوهء سلاطين آنست كه از ايشان صبر و با ايشان طاقت نيست . . . » « 1 »
اينكه سعدى مىگويد : « عمل پادشاهان دو طرف دارد اميد نان و بيم جان ، خلاف رأى خردمندانست بدان اميد در اين بيم افتادن » ، خود نمودارى است از قدرت مطلق و بىچون و چراى سلاطين قرونوسطا .
در آثار الوزراء از قول بزرگمهر آمده است كه از او پرسيدند چه چيز است كه كار مردم پارسا تباه كند ؟
گفت : « ستودن ستمكاران »
جنگ و غارتگرى : بعضى از شهرياران و سپهسالاران نزديكبين و مالاندوز به جاى جهاندارى به جهانخوارى و تجاوز به حقوق عمومى سخت راغب بودند سلطان مسعود و پدرش سلطان محمود از غزنويان - و سلطان جلال الدين منكبرنى از خوارزمشاهيان و بسيارى ديگر از شهرياران ، كمتر در فكر رعيتپرورى و اصلاح امور اجتماعى بودند ، پس از آنكه سپاه جلال الدين به بلاد گرج راه يافتند به اشاره سلطان دست به تعدى و تجاوز دراز كردند شهاب الدين نسوى نويسندهء سيرت جلال الدين منكبرنى از قول حسام الدين خضر ، دوست خود مىنويسد : « . . . ميان گرج سه ماه اقامت كرديم ، پيوسته به غارت و تخريب عمارات و ابتلاء اهالى . . . مشغول بوديم و غلام و بردهء گرجى چنان ارزان شده يك نفر غلام گرجى به دو دينار فروخته مىشد ، آنها كه مواشى را از دربندها مىگذرانيدند از چنگ عدو آمن نبودند . . . لشكر از غايت استيلا دلير شده بودند به سخن ما التفات نمىكردند . . . » « 2 » در ميان رجال و سپهسالاران نيز بعضى متجاوز و خونآشام بودند ، در همين كتاب در شرح درازدستى شرف الملك در بلاد آذربايجان مىخوانيم : « چون شرف الملك به شهر خوى درآمد دست مصادرات بگشود و تمامت مردم را بدوشيد ، آنگه به غلام خود ناصر الدين بوغا داد ، و از آنجا به مرند رفت و آن را از خوى عظيمتر بدوشيد ، و نخجوان را نيز همچنان ، بلكه عامهء بلاد آذربايجان را جاروب كرد ، چنان كه در هيچ يمين ، يسار نگذاشت . . . » « 3 » جلال الدين منكبرنى دست كمى از او نداشت ، اين مرد مانند پدر بىتدبيرش سلطان محمد خوارزمشاه ، مطلقا نقشه و برنامهيى براى اداره مملكت نداشت جلال الدين با اينكه مستمرا مورد تعقيب مغولان بود ، هرگز دست دوستى به سوى مردم ايران دراز نكرد و از چپاول و غارتگرى روى نگردانيد .
بدون اينكه به عاقبت كارها بينديشد « همواره به نوشيدن مى و شنيدن دف و نى مشغول بود ، شب مست به خواب مىرفت و صبح در خمارى برمىخاست ، لشكر او هرروز كمتر و كار او هرساعت مشوشتر مىشد و او از آن خبردار نبود و بدان التفات نمىنمود » تا شاعر او
هامش
( 1 ) . على اكبر دهخدا ، لغتنامه ، ص 664
( 2 ) . سيرت جلال الدين متكبرنى ، به اهتمام استاد مينوى ، ص 146 .
( 3 ) . همان ، ص 189