در جاى ديگر مىنويسد : « . . . از راه قياس شناختهايم و به وجه تجربت معلوم كرده كه استقرار قواعد جهاندارى . . . به منصب وزارت و اصحاب اقلام مفوض و مؤكد است . . . رستگارى تيغ را دستيارى قلم از لوازم است و پايدارى ملك را پايمردى رأى از فرايض . . . وزيرى ، كه پادشاه خزانهء اسرار ملك پيش رويت او بگشايد و دل در هدايت و مناصحت او بندد و مفاتح ابواب و مصالح ، در دست كفايت او نهد . . . » « 1 »
هرگاه آثار منظوم و منثور فارسى را از نظرگاه سياسى مورد مطالعه قرار دهيم ، مىبينيم كه زمامداران به رعايت افكار عمومى و مشورت با خبرگان كمتر توجه كردهاند :
نظامى در داستان اسكندر و دارا اجمالا از يك جلسه مشورتى كه « دارا » با بزرگان ايران تشكيل داده سخن مىگويد :
چو داراى دريادل آگاه گشت * كه موج سكندر ز دريا گذشت
ز پيران روشندل راى زن * برآراست پنهان يكى انجمن
ز هركاردانى به راى درست * در آن داورى چارهاى بازجست
كه بدخواه را چون در آرد شكست ؟ * بد چرخ را چون كند بازپست ؟ « 2 »
( نظامى )
مولوى نيز با استبداد و خودكامگى مخالفت كرده است :
مشورت ادراك و هشيارى دهد * عقلها را عقلها يارى دهد
امر شاورهم براى آن بود * كز تشاور سهو و كژ كمتر شود
عقل را با عقل ديگر يار كن * امر شورى بينهم را كار كن
( مولوى )
دانا ، هم داند ، هم پرسد ، نادان ، نه داند ، و نه پرسد و مولوى فرمايد : بيست مصباح از يكى روشنتر است .
( مولوى )
عقل قوت گيرد از عقل دگر
( مولوى )
با دو عاقل ، هوا نياميزد * يك هوا از دو عقل بگريزد
با بهان راى زن ز بهر بهى * كز دو عقل از عقيلهيى برهى
( سنايى )
اوفتد بر گردن آن كانديشهء تنها كند
( فرخى )
نصيحت خواجه شمسن الدين جوينى به پسرش :
يك نصيحت بشنو از من كاندر آن نبود غرض * چون كنى عزم مهمى ، مشورت از پيش كن
هامش
( 1 ) . همان ، ص 79
( 2 ) . نظامى ، پيشين ، ص 930