روا باشد . . . اگر اخلاق خود را به حلم و ديانت آراسته نگردانند به يك درشتخوئى جهان خراب شود و خلق آزرده و نفور گردند و بسى جانها و مالها ، در معرض هلاك و تفرقه افتد و اصل حلم مشاورت است با اهل خرد . . . و تجنب از خائن غافل و جاهل موذى . . . » « 1 »
و در جاى ديگر از كتاب كليله و دمنه باب شير و گاو در مذمت استبداد چنين آمده است . . . علما گويند كه « در قعر دريا با بند غوطه خوردن و در مستى لب مار دمبريده مكيدن ، خطر است . و از آن هليكتر ، و مخوفتر ، خدمت و قربت سلاطين . . . »
و در همين باب مىنويسد : « . . . حكما گويند بر سه كار اقدام ننمايد ، مگر نادان : صحبت سلطان ، و چشيدن زهر به گمان ، و سر گفتن با زنان و علما ، پادشاه را به كوه بلند تشبيه كنند كه در او انواع ثمار و اصناف معادن باشد لكن مسكن شير و مار و ديگر موذيات كه بر رفتن در وى دشوار است و مقام كردن ميان آن طايفه مخوف . . . » « 2 »
« . . . عاجزتر ملوك آن است كه از عواقب كارها غافل باشد و مهمات ملك را خوار دارد و هرگاه كه حادثهء بزرگ افتد و كار دشوار پيش آيد ، موضع حزم و احتياط را مهمل گذارد ، و چون فرصت ساقط گشت و خصم استيلا يافت ، نزديكان خود را متهم گرداند و به هريك حوالت كردن گيرد . . . چه مال بىتجارت و علم بىمذاكرت و ملك بىسياست پايدار نباشد . . . » « 3 »
در جاى ديگر از اين كتاب محيط دربارهاى قرونوسطا و اطرافيان سلاطين ، چنين توصيف شدهاند :
« كار نزديكان ملوك حسد و منازعت و بدسگالى و مناقشت است ، و روز و شب در پى يكديگر باشند ، و گرد اين معانى برآيند ، و هركه هنر بيش دارد ، در حق او قصد زيادت رود و او را بدخواه و حسود بيش يافته شود . »
« هر كه بنلاد خدمت سلطان به نصيحت و امانت و عفت و ديانت مؤكد گرداند و اطراف آن را از ريا و سمعه و ريب و خيانت مصون و منزه دارد ، كار او را استقامتى نبندد و مدت عمل او را دوامى و ثباتى ممكن نگردد . هم دوستان سپر معادات و مناقشت در وى كشند و هم دشمنان از جان او نشانهء تير بلا سازند . . . » « 4 »
امير واقعى به نظر نسفى
نسفى در مقدمهء كشف الحقايق مىنويسد : « . . . پس هركرا اعضاء و جوارح در فرمانست ، او امير است و امير لقب اوست . و هركرا اعضاء و جوارح در فرمان نيست ، اسير است و اسير لقب اوست
هامش
( 1 ) . نصر اللّه منشى ، ترجمهء كليله و دمنه ، به تصحيح مجتبى مينوى ، چاپ دانشگاه تهران ، ص 348
( 2 ) . همان ، ص 67
( 3 ) . همان ، ص 96
( 4 ) . همان ، ص 315