باغ بلخ سلطان ، از آنها مىگيرند به محمود تسليم كردند . محمود در اينباره با رئيس بلخ به گفتگو پرداخت . » « 1 » و از مردم گلهها كرد .
با اينكه نخستين شهرياران سلجوقى با مقايسه با ديگر پادشاهان ، مردمى سادهدل بودند و روشى آزادمنشانه داشتند ، با اين حال آنان نيز اسير آز و نياز و شهوت بودند و آنجا كه پاى مقام ، ثروت و شهوت به ميان مىآمد به هيچ اصل اخلاقى و انسانى پاىبند نبودند .
بقول دكتر زرينكوب : « درست است كه ملكشاه ( خواجه نظام الملك ) را همچون پدر احترام مىكرد و از سلطنت تقريبا به تخت و شكار قانع بود ، اما باز وقتى پاى ثروت يا شهوت در ميان مىآمد نه رعايت خواجه را لازم مىديد نه رعايت شريعت را ، به همين سبب بود كه پارسايان واقعى از همكارى با دستگاه آنها غالبا ابا مىكردند . . . يك هوس عجيب وى « ملكشاه » شكار بود كه تنها از سم و شاخ آهوهانئى كه به يك بار شكار مىكرد ، در ماورء النهر و در كوفه منارههائى ساخت گاه غير از آنچه شكار مىكرد ، و يك بار شماره آنها را تا ده هزار يافت ، عده بسيارى از غزالان صحرا را داغ مىكرد ، چنان كه سالها بعد از مرگ او هنوز در بين غزالانى كه پسرش محمد در اطراف كوفه صيد مىكرد ، بودند آهوهائى كه داغ ملكشاه داشتند .
جايى هم كه پاىمال در ميان بود ، سلطان پرواى هيچكس نداشت ، حتى پرواى خواجه را ، يكبار نزديك بود نظام الملك را به داماد و رقيب وى ابن ابى الرضا كه پيشنهاد كرده بود هزار هزار دينار با شكنجه و تهديد از وى بيرون آورد ، واگذار كند و تازه وقتى نظام الملك توانست خود را از اين دام هلاك ، خلاص كند سلطان را چنان برين رقيب بدگمان كرد كه داد چشمهايش را با كارد بيرون آورند و بيندازند جلو سگها . با اينهمه پسر همين نظام الملك را هم كه دلقك سلطان را كشته بود ، با نامردى زهر دادند و سلطان خود خبر مرگش را به پدر داد و او را تسليت گفت : اين خلق و خوى سلطان را كه معجونى از هوس ، قساوت و احساسات سركش بود ، خواجه مىبايست تحت نظارت داشته باشد و آن را با شريعت و آداب و رسوم انسانى آشتى دهد ، كفايتى كه شاعران و ستايشگران در وجود خواجه مىستودند همين قدرت وى بود در تسخير سلطان .
مع هذا بسيار بودند زاهدان و فقيهانى كه پنهان و آشكارا خواجه را مىنكوهيدند و كفايتش را به چيزى نمىشمردند نه تسلط او و فرزندانش را بر اموال مردم مىپسنديدند نه لشكركشيهايى را كه سلطان به اشارت او در ماوراء النهر و ديگر بلاد اسلام مىكرد . . . » « 2 »
نگرانى از حكومت فردى
نه تنها در منابع تاريخى ، بلكه در كتب داستانى و اجتماعى آثار نگرانى از استبداد ديده مىشود . در كتاب كليله و دمنه ( باب پادشاه و برهمان ) به قدرت نامحدود سلاطين و خطرات نزديكى به پادشاهان مستبد اشاره شده است : « . . . چه فرمانهاى ملوك بر دما و فروج و املاك و اموال جهانيان
هامش
( 1 ) . همانجا ، ص 610 ( تلخيص )
( 2 ) . فرار از مدرسه ، دربارهء زندگى و انديشهء ابو حامد غزالى ، ص 92 به بعد