تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
چون بر آن واقف گشتم گفتى طشتى بر سر من ريختند پر ز آتش و نيك ترسيدم از سطوت محمودى . » در دوران بعد از اسلام چنان‌كه ديديم گاه در مواقع بحرانى و هنگام ظهور حوادث ناگوار ، سلاطين با سران قوم مشورت مىكردند و نظر آنها را مىشنيدند . ولى هيچ‌گاه خود را ملزم به انجام آراء خيرخواهان نمىشمردند . چنان كه يك بار مسعود غزنوى با رجال دولت خود از در مشورت درآمد و به آنان گفت : « . . . بر دلم مىگردد غزوى ( يعنى جنگى ) كنيم به جانب هندوستان . . . تا سنت پدران را تازه كرده باشيم . . . در هندوستان بدانند كه اگر پدر ما گذشته شد ، ما ايشان را نخواهيم گذاشت كه خواب بينند و تن‌آسان باشند ، خواجه گفت خداوند ، اين سخن نيكوست ، اما اين مسئلتى است و چون سخن در مشورت افكنده‌ايد بنده آنچه داند بگويد و خداوند نيكو بشنود تا صواب هست يا نه آنگاه آنچه خوشتر آيد مىبايد كرد ، على تكين ما دردم كنده است ( يعنى دشمن است ) و . . . با قدرخان سخن عقد و عهد گفته است و رسولان رفته‌اند و در مناظره‌اند اگر رايت عالى قصد هندوستان كنيد اين كارها همه فرومانده باشد كه بپيچيد . . . كه سلجوقيان با وى يكى شده‌اند . بنده را صواب بر آن مىنمايد كه خداوند اين زمستان به بلخ نرود . . . » ولى مسعود بدون توجه به رأى و نظر ناصحان عازم هندوستان شد سران قوم گفتند : « اين خداوند را استبدادى است از حد و اندازه گذشته » يكى ديگر از معتمدان گفت : « . . . ندانم آخر اين كار چون بود و من بارى خون جگر مىخورم و كاشكى زنده نيستمى كه اين خللها نمىتوانم ديد » پس از شكست سختى كه در اثر استبداد رأى ، نصيب مسعود شد يكى از بزرگان ضمن نامه‌اى به شاه نوشت : « اين خللها پديد آمد از رفتن دوبار به هندوستان و يك بار به طبرستان و كار مخالفان امروز به منزلتى رسيده است كه به هيچ سالار ، شغل ايشان كفايت نتوان كرد . . . دست از ملاهى ببايد كشيد و لشكر پيش خويش عرض كرد ، و اين حديث توفير برانداخت . » « 1 » شاه پس از شكستهاى مكرر ناچار به خطاى خود اعتراف كرد . بيهقى در تاريخ خود ، پس از آنكه به اشتباهات گوناگون سياسى و اجتماعى سلطان مسعود اشاره مىكند ، پيروزى سلجوقيان را نتيجه و محصول سياست غير انسانى سلطان مسعود و استبداد و ميگسارى و عدم توجه او به مصالح مردم مىداند و تلويحا مىنويسد كه اگر مسعود تحت تأثير مأمورين فاسد و مغرض چون بوسهل زوزنى و ابو الحسن عراقى و ديگران قرار نمىگرفت و بر مال و جان مردم طمع نمىكرد و از مردم آمل و طبرستان هزار هزار دينار و جامه‌هاى رومى طلب نمىكرد بين دولت و ملت جدائى نمىافتاد و كار رسوائى حكومت غزنوى به اينجا نمىكشيد ، سپس اين جمله پرمغز و طلائى را مىنويسد كه : دولت و ملت دو برادرند بهم بروند و از يكديگر جدا نباشند . « 2 »
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، به تصحيح دكتر فياض ، ص 724 ( 2 ) . همان كتاب ، ص 772
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 158 | مرتضى راوندى