تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩

نتيجهء استبداد سلاطين

ابو نصر مشكان كه سالها در دستگاه محمود و مسعود غزنوى به خدمات ديوانى اشتغال داشت ، چون مردى نيك‌نهاد و مشفق و راستگو بود ، مورد بىمهرى سلطان مسعود قرار گرفت ، روزى اين سياستمدار پير با تأسف بسيار گرفت : « خاك بر سر آن خاكسار كه خدمت پادشاهان كند ، كه با ايشان وفا و حرمت و رحمت نيست ، و من دل بر همه بلادها خوش كردم . . . » « 1 » يك‌بار سلطان مسعود ضمن نامه‌اى كه به ارسلان خان مىنويسد به خودسرى و استبداد رأى خود اشاره مىكند و مىگويد علىرغم اندرزهاى ياران ، من به جاى آنكه به هرات روم با لشكر فراوان به مرو رفتم كه از آب و علف اثرى نبود « صلاح آن بود كه گفتند ، اما ما را لجاجى و ستيزه‌اى گرفته بود از آن جهت كه كار با نوخاستگان ( يعنى سلجوقيان ) پيچيده مىماند خواستيم سوى مرو رويم تا كار برگزارده آيد . . . سوى مرو رفتيم و دلها گواهى مىداد كه خطاى محض است . . . از بىآبى و بىعلفى . . . » « 2 » با اين بيان مسعود به استبداد خود و زيانهاى جبران‌ناپذيرى كه به مردم و لشكريان وارد آمده است اقرار مىكند . نسفى در مقدمهء كشف الحقايق از تأثير روش و رفتار سلاطين در حال عامهء مردم سخن مىگويد و مىنويسد : « در هرعصر و زمانى اگر پادشاه عادل باشد بيشتر اهل شهر عادل باشند . اگر ظالم باشد ، ظالم شوند . و اگر زاهد ، زاهد شوند و اگر حنفى مذهب باشد ، حنفى شوند . و اگر شافعى ، شافعى ، از جهت آن‌كه همه كس قرب پادشاه را طالب باشند و همه كس مريد ارادت و محبت پادشاه باشند . هركس كه بينى از پادشاه خوف و انديشه دارد . - پس به اين سبب جمله در مناسبت كوشند و خود را به مشابهت منسوب كنند . » « 3 » رئيس شهر : در دورهء قرون‌وسطا رئيس شهر به صورت ظاهر ، مدافع منافع مردم بود و اخلاقا موظف بود از تعدى مأموران ديوانى به مردم جلوگيرى كند . بارتولد مىنويسد : « شغل رئيس ( رئيس شهر و حومه ) كه در دوران پيش از مغول ، هنوز جنبهء پليسى كنونى خود را نداشته ، به ارث از پدر به پسر مىرسيده ، رئيس اول شخص شهر و نماينده منافع آن شمرده مىشده و پادشاه به توسط وى ، ارادهء خود را به ساكنان شهر اعلام و ابلاغ مىكرده ، به احتمال قوى رئيسان از ميان افراد معروفترين خاندانهاى محلى منصوب مىشدند . و لااقل در آغاز چنين بوده است » « 4 » ولى ظاهرا هيچوقت منتخب واقعى مردم نبودند . حافظابرو ، به نقل از قسمت مفقود تاريخ بيهقى مىنويسد : « يك‌بار مردم بلخ ، محمود را در يكى از خيابانهاى شهر متوقف كردند و شكوائيه‌اى عليه عوارض سنگينى كه براى نگهدارى
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، پيشين ، ص 792 ( 2 ) . تاريخ بيهقى ، پيشين ، ص 848 ( 3 ) . كشف الحقايق ، ص 8 ( مقدمه ) ( 4 ) . تركستان‌نامه ، ص 503