نابخردانه شاه آگاهى يافتند ، متحير شدند اميد همگان به خواجه بزرگ بود « تا اين تدبير خطا را دريابد و پوست بازكرده بنويسد . »
خواجه احمد عبد الصمد با شجاعتى كمنظير ضمن نامهيى از سوء تدبير شاه پرده برداشت و آشكارا گفت : « اگر خداوند ، حركت از آن مىكند كه خصمان به در بلخ جنگ مىكنند ايشان را آن زهره نبوده است كه فراشهر شوند . . .
خداوند را به هندوستان چرا بايد بود ؟ اين زمستان در غزنى بباشد كه به حمد الله هيچ عجز نيست . . . و يقين نداند كه اگر خداوند به هندوستان رود و حرم و خزائين آنجا برد و اين خبرها منتشر گردد و به دوست و دشمن برسد آب اين دولت بزرگوار ريخته شود ، چنان كه همهكس را طمع زيادت گردد ، و نيز بر هندوان اعتماد نيست كه چندين حرم و خزائن به زمين ايشان بايد برد ، سخت نيكوكار نبوده باشيم و بر هندوان ، و ديگر غلامان چه اعتماد است كه خداوند را خزائين در صحرا بديشان بايد نمود ؟ و خداوند تا اين غايت چندان استبداد كرد و عاقبت آن ديد و اين رأى و استبداد كردن بر همه بگذشت .
و اگر خداوند برود ، بندگان دلشكسته شوند و بنده اين نصيحت بكرد و حق نعمت خداوند بگزارد و از گردن خود بيفكند و رأى رأى خداوند است . »
از فحواى اين نامه به خوبى پيداست كه رجال سياسى ايران در حدود هزار سال پيش آن قدر شهامت و شخصيت داشتند كه واقعيات سياسى را بدون بيم و هراس بر زبان آورند و شاه را ، مردى « مستبد » بخوانند و بر اشتباهاتى كه كرده واقف گردانند . البته سلطان مسعود كه مردى عياش و شرابخوار بود و به اندرز مشفقانهء وزير باتدبير خود وقعى ننهاد و در پاسخ او گفت :
« صواب اين است كه ما ديدهايم و خواجه به حكم شفقت آنچه ديد بازنمود منتظر فرمان بايد بود تا آنچه رأى واجب كند فرموده آيد كه آنچه من مىبينم شما نتوانيد ديد . جواب نبشته آمد و همگان اين بدانستند و نوميد شدند . » « 1 »
مقايسهء سياست سلطان محمود با سلطان مسعود ( فرزندش )
بيهقى در تاريخ خود « مجلد هشتم » ضمن محكوم كردن و برشمردن معايب استبداد ، اخلاق محمود را با فرزندش مقايسه مىكند : « . . . خواجه بزرگ و من درين باب بسيار بگفتيم و عاقبت كار بازنموديم سود نداشت ، كه اين خداوند بهمت و جگر به خلاف پدر است ، پدرش مردى بود حرون و دورانديش ، اگر گفتى چيزى ناصواب را كه من چنين خواهم كرد از سر جبارى و پادشاهى خويش گفتى ، و اگر كس صواب و خطاى آن باز نمودى در خشم شدى و مشغله كردى و دشنام دادى ، باز چون انديشه را بر آن گماشتى بسر راه راست بازآمدى و طبع اين خداوند « مسعود » ديگر است كه استبدادى مىكند ناانديشيده ، ندانم تا عاقبت اين كارها چون باشد . » « 2 » بيهقى يك بار از سطوت و استبداد محمود چنين ياد مىكند : « . . .
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، ص 896
( 2 ) . همان كتاب ، ص 514