تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
اسلام كمابيش معمول بود و سلاطين و شهرياران غالبا در مهمات سياسى و رزمى ، نظر ارباب اطلاع را مىپرسيدند ، بيهقى مىنويسد : « از خواجه بونصر مشكان شنيدم گفت : چون بازگشته بودم امير ( سلطان مسعود ) مرا بخواند تنها و با من خلوتى كرد و گفت درين بابها هيچ سخن نگفتى ، گفتم زندگى خداوند دراز باد ، مجلسى دراز برفت و هركسى آنچه دانست گفت ، بنده را شغل دبير است . . . گفت آرى ، ديرى است تا تو در ميان مهمات ملكى ، و بر من پوشيده نيست كه پدرم ( سلطان محمود غزنوى ) هرچه بكردى و راى زدى چون همگان بگفته بودند و باز گشته ، با تو مطارحه كردى ، كه رأى تو روشن است و شفقت تو ديگر ، و غرضت همه صلاح ملك . » « 1 » پس از امير مهمترين شخصيت سياسى مملكت ، نخست‌وزير يا « خواجه بزرگ » بود در دورهء غزنويان و مخصوصا در دوران قدرت سلطان محمود و سلطان مسعود كسانى كه به نام خواجه بزرگ مسئول امور بودند از استبداد محمود و مسعود رنج فراوان مىبردند ، خواجه احمد حسن ميمندى و جانشين او احمد عبد الصمد از استبداد و خودسرى سلطان ، سخت ناراحت بودند ، با اين حال به حكم خيرخواهى در هرفرصتى شاه را از انجام نقشه‌هاى غلط و زيان‌بخش بازمىداشتند ، خواجه احمد عبد الصمد پس از آنكه از فتنه‌انگيزى عراق باخبر شد براى آنكه شاه را از اين كار خطا بازدارد از خواجه بونصر مشكان كه سردبير رسايل و محرم اسرار بود استمداد جست و گفت من طى نامه مشكلات كار را گوشزد خواهم كرد و تو اين نامه را به امير برسان بونصر مشكان گفت : « چنين كنم ، اما پندارم كه سود ندارد » خواجه ( احمد عبد الصمد ) گفت : « آنچه بر من است بكنم ، تا فردا روز كه از اين رفتن پشيمان شود و و اللّه كه شود ، و به طمع محال و استبداد درين كار پيچيده است - نتواند گفت كه كسى نبود كه ما را بازنمودى خطا و ناصوابى اين رفتن ، و بر دست تو ، از آن مىخواهم تا تو گواه من باشى و دانم كه سخت ناخوشش آيد و متهم مىدارد ، متهم‌تر گردم ، و سقط گويد ، اما روا دارم و به هيچ حال نصيحت بازنگيرم » گفتم : « خداوند سخت نيكو مىگويد ، كه دين و اعتقاد و حق و نعمت شناختن اين است . . . » « 2 » بحكايت تاريخ بيهقى سلطان مسعود در آغاز زمامدارى و قبل از آنكه در اثر افراط در ميگسارى ، و تلقينات درباريان مغرض و فاسد ، تعادل مزاجى و اخلاقى خود را از كف بدهد در كليه مهمات مملكتى با ارباب اطلاع مشورت مىكرد : چنان‌كه در تاريخ بيهقى مىخوانيم : « امير رضى إله عنه ، برين نامه‌ها كه رسيد سخت قوىدل شد و مجلس كرد و اعيان قوم خويش را بخواند و اين حالها با ايشان بازراند و گفت كارها بر اين جمله باشد ، تدبير چيست ؟ » پس از آنكه سلطان مسعود به كلى از تركمانان و سلجوقيان مرعوب شد بدون مشورت با سران كشور ، آهنگ هندوستان كرد ، چون خواجه بزرگ و ديگر رجال دولت مسعودى از تصميم
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، فياض ، ص 577 ( 2 ) . همان كتاب ص 578
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 156 | مرتضى راوندى