گشادند پس همگان را در قلعه قهندز محبوس گردانيدند . . . » « 1 »
همچنين در سلجوقنامهء ظهير الدين نيشابورى مىبينيم كه در دوران ملكشاه پس از آنكه احمد بن عبد الملك عطاش را به امان از قلعه به زير آوردند او را « . . . دست بسته بر شترى نشاندند و در اصفهان آوردند و افزون از صد هزار مرد و زن و كودك بيرون آمدند با انواع نثار از خاشاك و سرگين و پشكل و خاكستر ، با دهل و طبل و دف و مخنثان در پيش ، حراره و بذلهگويان ، شخصى در اين حالت از وى پرسيد كه تو دعوى علم نجوم كنى ، در طالع خويش اين درنيافتى ؟
جواب داد كه در احكام طالع خود ، ديده بودم كه به جلالى در اصفهان روم كه هيچ پادشاهى نرفته باشد . . . او را به نكالى هرچه تمامتر بكشتند و بسوختند و قلعه خراب فرمود . . . » « 2 »
تجلى افكار عمومى و مخالفت مردم با عمل دولتيان
در تاريخ بيهقى مىبينيم كه در ماجراى به دار آويختن حسنك وزير ، عمال بوسهل ، به او دشنامهاى سخت دادند ، از جمله او را مواجز ( يعنى مزدور ) خواندند ، و مردم را تحريص و تحريك كردند كه او را سنگباران كنند . سپس به قصد اهانت به او تكليف دويدن كردند ، ولى او اعتنا نكرد . مردم به جاى پيروى از تمايلات دولتيان ، زبان به اعتراض گشودند و نزديك بود كه غوغائى بزرگ برپا شود . « كه سواران سوى عامه تاختند و آن شور بنشاندند . و حسنك را سوى دار بردند و به جايگاه رسانيدند آواز دادند سنگ زنيد ، هيچكس دست به سنگ نمىكرد و همه زار مىگريستند ، خاصه نيشابوريان ، پس مشتى را زر دادند كه سنگ زنند ، و مرد خود مرده بود كه جلادش رسن به گلو افكنده بود و خفه كرد . . . چون از اين فارغ شدند ، بوسهل و قوم از پاى دار بازگشتند و حسنك تنها ماند ، چنان كه تنها آمده بود از شكم مادر . » « 3 »
دستهبنديهاى سياسى در قرونوسطا : در دورهء قرونوسطا ، احزاب و اجتماعات به معنى امروزى وجود نداشت . ولى بين قدرتمندان و فئودالهاى بزرگ از يك طرف و بين پادشاه و وليعهد او از سوى ديگر غالبا اختلافات و مبارزاتى نهانى وجود داشت . و هردسته كه قدرت مىيافتند ، مخالفان خود را از پاى در مىآوردند . چنانكه سلطان مسعود چون به قدرت رسيد « . . . دست در نواب پدر كرد و يكيك فرومىگرفت و بند مىكرد و يا مىكشت و مىگفت تدبير آنست كه اين گرگان پير را از دست برداريم تا تشويش و فتنه نشود . اما حسنك را بفرموديم تا به دار كشيدند . . . و دويم بفرمود تا حاجب على را فروگرفتند و او را به قلعه بفرستادند و بند كرد و دربند بمرد و سوم عم خود امير يوسف را فروگرفت كه مردى بيگناه بود . . . و جوانان و نوخاستگان در كار آمدند و نصايح و اندرزهاى بونصر مشكان و ديگر خيرخواهان در مسعود مؤثر نيفتاد و كرد آنچه كرد . »
مسعود با اينكه مردى مستبد و خودخواه بود در نخستين سالهاى امارت گاه با اعيان و
هامش
( 1 ) . روضة الصفا ، پيشين ، ج 4 ، ص 57
( 2 ) . سلجوقنامه ، پيشين ، ص 42
( 3 ) . تاريخ بيهقى ، پيشين ، ص 35 - 234 ( به اختصار )