اصفهان رسيدند ، علما و روحانيون اصفهان از تيمور امان خواستند و موافقت كردند كه مالى به عنوان ( نعلبها ) تسليم تيمور كنند ولى مأمورين تيمور به جاى آنكه طبق قرارداد « نعلبها » از مردم اصفهان مطالبه كنند به مال و عرض و ناموس مردم تجاوز كردند . در چنين احوالى ، تحت رهبرى « على كچهپا » قيام كردند ، عدهاى از مأمورين و سربازان تيمورى را كشتند - تيمور به جاى آنكه به موضوع رسيدگى كند و اين عمل طبيعى و انسانى را تأييد و تصويب نمايد ، فرمان قتل عام اهالى را صادر كرد و دستور داد هفتاد هزار سر از كشتگان به او تحويل دهند ، به قول مؤلف كتاب ظفرنامه « . . . ادارهء مخصوصى جهت ضبط و ثبت سرها مقرر شد . محافظت محله سادات و كوچه موالى تركه و خانه خواجه امام الدين واعظ و اشخاصى كه لشكريان تيمور را پناه داده بودند ، به عهدهء دستهاى از سپاهيان تيمور واگذار شد و از بقيه هركس ديگر را كه يافتند ، كشتند و كسانى كه شخصا نمىخواستند قتل نمايند سربريده مىخريدند و تحويل مىدادند ، قيمت هر سر كه در آغاز كشتار بيست دينار بود ، در اواخر كار ، به نيم دينار رسيد و از سرها منارهها ساختند . . . » « 1 »
با اينكه اكثريت قريب به اتفاق مورخان ايران بعد از اسلام ، دستپروردهء دولت وقت و وابسته به زمامداران بودند و از قيامها و اعتراضات خلق سخنى به ميان نياوردهاند ، با اين حال ، در تاريخ بعد از اسلام ، مكرر به مواردى برمىخوريم كه حاكى از تظاهرات خلق و اعتراض مردم بر اعمال نارواى فرمانروايان است . فى المثل در تاريخ سيستان مىبينيم كه « عشان بن نصر » كه « مردى اصيل و از سيستان بود . » « 2 » عليه فرمانرواى « بست » به پاخاست . احمد از طرف ابراهيم قوسى مأمور سركوبى او شد و بالاخره سرعشان را به دار آويختند ، مردم شهر از طبقات مختلف بر اين عمل اعتراض كردند مخصوصا « عياران و مردان مرد بسيار بر او جمع شدند ، چه از بست و چه از سيستان » « 3 » ناچار ابراهيم قوسى از در مسالمت درآمد ، احمد را از بست فراخواند و مرد ملايمى را به جاى او گماشت . « او مردمان را بنواخت و به دو آرام گرفتند . » اين وقايع كه در نيمهء اول قرن سوم هجرى به وقوع پيوست ، به خوبى نشان مىدهد كه در ايران از ديرباز افكار عمومى وجود داشته و در روش عملى و سياسى فرمانروايان كمابيش اثر مىگذاشته است .
تظاهرات مصنوعى : گاه زمامداران براى تسكين اغراض شخصى عدهاى را با تهديد و تطميع به تظاهر عليه دشمنان خود برمىانگيختند - در تاريخ سامانيان مىخوانيم پس از آنكه ابو العباس تاش از ابو الحسن سيمجور شكست خورد عدهاى از ديالمه و خراسانيان را كه اسير شده بودند با رسوايى تمام به بخارا گسيل داشتند . در شهر ، « مخنثان بادف و امثال آن از آلات ملاهى به استقبال شتافته دوكهاى زنان در دست آن جماعت نهادند و زبان به سخريه و استهزاء
هامش
( 1 ) . على يزدى ، ظفرنامه ، به تصحيح محمدلوى عباسى اميركبير ، تهران 1336 ، ج 1 ، ص 312
( 2 و 3 ) . تاريخ سيستان ، ص 191 ( تلخيص از : يعقوب ليث ، دكتر باستانى پاريزى ، ص 2 به بعد )