مردم » ، اگر در دربار صفوى شنيده مىشد مفهومى نداشت . در سلطنت مطلقهاى كه در ايران آن عهد مرسوم بود ، اخلاق پادشاه طبعا كمال اهميت را داشت اگر مثل شاه عباس كبير مقتدر و با اراده بود ، كشور در موقع بحرانى با خطرى روبرو نمىشد ، ولى اگر ضعيف النفس و بىكفايت بود مسلما نتيجه معكوس بود . . . » « 1 »
نتايج حكومت فردى در شرق
در تمام دوران بعد از اسلام ، اكثر سلاطين و فرمانروايان ، به منافع آنى خود مىانديشيدند و مانند خلفاى متجاوز و فاسد بنى اميه به مردم تكيه نمىكردند و در مسائل و مشكلات اجتماعى با خبرگان و اهل اطلاع مشورت نمىنمودند و از افكار و تمايلات خلق الهام نمىگرفتند ، به همين علت بنيان حكومت آنان متزلزل بود . اگر آنها كمابيش به منافع و مصالح مردم توجه مىكردند و براى حسن ادارهء كشور و تثبيت موقعيت خود و جانشينان ، سازمان ادارى و لشكرى صحيحى بوجود مىآوردند ، پس از مرگ آنها ، همچنان چرخهاى امور سياسى و اقتصادى كشور به حركت خود ادامه مىداد و بنيان آرامش عمومى درهم نمىريخت .
در تاريخ بخارا مىخوانيم ، همينكه امير رشيد عبد الملك پادشاه سامانى در شوال 350 ضمن چوگانبازى از اسب به زير افتاد و هلاك شد ، « در شب ، غلامان به سرا اندر آمدند و به غارت مشغول شدند . خاصگان و كنيزان منازعت كردند و سراى را آتش زدند ، تا همه سوخت و درونش هرچه ظرايف بود از زرينه و سيمينه همه ناچيز شد و چنان شد كه از بناها اثرى نماند . » « 2 »
اين جريان و كليهء حوادثى كه در پايان حكومت غزنويان و سلجوقيان و خوارزمشاهيان و ديگر سلسلهها به وقوع پيوست ، جملگى نشان مىدهد كه در ايران ، حكومتها به مردم متكى نبودند و از افكار عمومى الهام نمىگرفتند و سازمان و تشكيلات پابرجا و استوارى نداشتند ، در نتيجه هنگام بروز حوادث ناگوار ، مردم نيز از آنها پشتيبانى نمىكردند . شك نيست كه ، در جامعهاى كه با اصول فئوداليسم اداره مىشود ، در اثر پراكندگى خلق ، و تضاد منافع طبقاتى و ابتدائى بودن وسايل توليدى ، نمىتوان انتظار داشت كه سطح فرهنگ و دانش عمومى به پايهاى برسد كه در مقام دفاع از منافع فردى و اجتماعى خود برآيند ، و در پرتو تشكيلات صحيح ، حكومتها را مجبور كنند كه ( مردم ) را به حساب آورند . با اين حال و با تمام اين نارسايىها ، چنانكه در جلد دوم ، ضمن تاريخ سياسى ايران ديديم ، بارها مردم ايران و ديگر ملل خاورميانه براى تأمين آسايش نسبى و مبارزه به پاخاسته و با سرسختى مبارزه كردهاند منتها چون متحد و متشكل نبودند كمتر نتيجه گرفتهاند .
بطور كلى اكثر سلاطين مستبد شرق ، نظير سلطان محمود غزنوى ، امير تيمور گوركانى ،
هامش
( 1 ) . لاكهارت ، تاريخ صفويه ، ص 15 به بعد
( 2 ) . تاريخ بخارا ، به تصحيح مدرس رضوى ، بنياد فرهنگ ، 1351 ، ص 37