تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
بباريد چون ژاله ز ابر سياه * كسى را نبد بر زمين جايگاه به شهر اندرون هركه برنا بدند * چو پيران كه در جنگ دانا بدند سوى لشكر آفريدون شدند * ز نيرنگ ضحاك بيرون شدند همه پير و برناش فرمانبريم * يكايك ز گفتار او بگذريم نخواهيم بر گاه ، ضحاك را * مرآن اژدها دوش ناپاك را
فردوسى از سر خيرخواهى به مردم مىگويد كه زمام كارهاى كشور را به دست مردان مستبد و بدخواه نسپارند :
بيا تا جهان را به بد نسپريم * به كوشش همه دست نيكى بريم نباشد همى نيك و بد پايدار * همان به كه نيكى بود يادگار همان گنج و دينار و كاخ بلند * نخواهد بدن مر تو را سودمند فريدون فرخ فرشته نبود * به مشك و به عنبر سرشته نبود به داد و دهش يافت آن نيكوئى * تو داد و دهش كن فريدون توئى مكن بد كه بينى به فرجام بد * ز بد گردد اندر جهان نام بد
بلعمى در ترجمهء تاريخ طبرى ضمن توصيف نوروز باستانى ، از روش آزادمنشانه و دموكراتيك يكى از شهرياران ايران « جمشيد » سخن مىگويد : « علما را گرد كرد و از ايشان پرسيد چيست كه اين پادشاهى بر من باقى و پاينده دارد ؟ گفتند داد كردن و در ميان خلق نيكى ، پس او داد بگسترد و علما را بفرمود كه روز مظالم ، من بنشينم ، شما نزد من آييد تا هرچه رود داد باشد . مرا بنمائيد تا من آن كنم و نخستين روز كه به مظالم بنشست روز هرمز بود . » پس از سقوط ساسانيان با اين‌كه از قرن سوم هجرى به بعد ، بسيارى از كتب علمى و آثار فلسفى دانشمندان يونانى و ديگر ملل ، به زبان عربى ترجمه گرديد و در دسترس دانشمندان و علماى شرق قرار گرفت ، معذالك فكر بديع و تازه‌اى در زمينه سياست از طرف علما و جامعه‌شناسان جهان شرق در اختيار مردم قرار نگرفت و هيچيك از محققان در زمينهء تفكيك قوا كه قرنها پيش ، ارسطو از آن سخن گفته بود بحثى نكردند و سخنى نگفتند و براى مبارزه با ظلم و استبداد و حفظ حقوق مردم ( رعيت ) كه ودايع الهى محسوب مىشدند ، راهى شايسته نشان ندادند . بلكه اكثر علما و اهل نظر كوشيدند با اندرز و نصيحت ، سلاطين و ستمگران زمان را به راه راست و احترام به حقوق فردى و اجتماعى مردم وادار و تبليغ نمايند . و ما در صفحات قبل نظريات سياسى و اجتماعى مردانى چون ابن مقفع ، فارابى ، امام محمد غزالى و ديگر صاحبنظران را اجمالا بيان كرديم . آنها به اقتضاى شرايط اقتصادى و اجتماعى عصر خود بر خلاف روح تعاليم اسلام به مبارزهء سياسى و ايستادگى و مقاومت جدى در برابر ستمگران معتقد نبودند غافل از اين‌كه ، مادام ، در مقابل قدرت حاكم ، قدرت جديد و محدودكننده‌اى وجود نداشته باشد ، حكومت مستقر و حاكم ، سر تمكين فرود نخواهد آورد . و