شها ، من چه كردم ؟ يكى بازگوى ! * وگر بيگناهم ، بهانه مجوى !
مرا بوده هژده پسر در جهان * از ايشان يكى مانده است اين زمان !
جوانى نمانده است و فرزند نيست * به گيتى چو فرزند پيوند نيست
بهانه چه دارى تو بر من ؟ بيار ! * كه بر من سگالى بد روزگار
يكى بىزيان مرد آهنگرم * ز شاه آتش آيد همى بر سرم !
ضحاك ستمگر ، كه از عاقبت كار خويش نگران بود ، بر آن شد كه سندى حاكى از عدالتخواهى خود به دست اعوان ظالم خويش تنظيم كند . ولى فرياد و دادخواهى كاوه امان نداد .
معترضانه با فرزند خود محضر ضحاك را ترك گفت و چرم پارههاى خود را بر سر چوب نصب كرد ، و مردم ناراضى را به قيام عليه ضحاك بيدادگر فراخواند .
چرم پارهء كاوهء آهنگر كه بعدها به صورت درفش كاويانى درمىآيد - در مردم ناراضى شور و هيجانى ايجاد مىكند ، و سرانجام كاوه به كمك فريدون ، به دوران ظلم و ستم ضحاك پايان مىبخشد .
تو شاهى و گر اژدهاپيكرى * ببايد بر اين داستان داورى
بفرمود پس كاوه را پادشاه * كه باشد بدان محضر اندر گواه
خروشيد كاى پايمردان ديو ، * بريده دل از مهر كيهان خديو
خروشيد و برجست لرزان ز جاى * نه هرگز برانديشم از پادشاى
از آن جرم كاهنگران پشت پاى * بپوشند هنگام زخم دراى
همان كاوه ، آن بر سر نيزه كرد * همانگه ز بازار برخاست گرد
خروشان همى رفت نيزه به دست * كه اى نامداران يزدانپرست !
بپوئيد كاين مهتر اهريمن است * جهانآفرين را به دل دشمن است
از آن پس ، هر آنكس كه بگرفت گاه * به شاهى به سر برنهادى كلاه
بر آن بىبها چرم آهنگران * به آويختى نو به نو گوهران
ز ديباى پرمايه و پرنيان * بر آنگونه گشت اختر كاويان
كه اندر شب تيره خورشيد بود * جهان را از او دل پراميد بود
بطورى كه از اشعار شاهنامه برمىآيد ، از ديرباز ، در ايران ، افكار عمومى نقش مهمى داشتند و در نبردهاى عدالتخواهانه ، تمام قشرهاى خلق ايران از دل و جان شركت مىجستند و از ديوار و بام منازل به كمك خشت و سنگ با عمال ظلم و جور مبارزه مىكردند . اين مبارزات از بسيارى جهات جنگهاى ملى ( پارتيزانى ) دوران اخير را به ياد مورخ مىآورد . اينك وصف قيام خلق را از زبان فردوسى بشنويم :
همه در هواى فريدون بدند * كه از جور ضحاك پرخون بدند
ز ديوارها خشت ، از بام سنگ * به كوى اندرون تيغ و تير خدنگ