عادى ، بلكه مالكين كوچك براى آنكه از ظلم و ستمگرى فئودالها و مامورين دولت در امان باشند ، ناچار خود و مايملك خويش را در اختيار مالكان بزرگ قرار مىدادند .
جنگ با دولتهاى خارجى و توسعهء روزافزون سازمانهاى دولتى و تجملطلبى طبقات ممتاز ، دولت ساسانى را وادار مىكرد كه بر سنگينى بار ماليات بيفزايد . جنبش مزدكى نشانهء بارزى بود از ظلم و بىعدالتى طبقه حاكم كه به منافع و مصالح اكثريت مردم نمىانديشيد .
از لحاظ رژيم حكومتى ، حكومت ساسانيان نسبت به حكومت اشكانيان متمركز و مترقيتر ، ولى از نظر محدويت طبقاتى روش آنان ارتجاعى بود . از نظارت اعيان و روحانيان بزرگ در كار حكومت و بحث و مشاوره در مسائل مهم مملكتى ، كمتر در منابع آن دوره سخنى به ميان آمده است .
در تاريخ حماسى ايران مخصوصا در شاهنامهء فردوسى علاقه و دلبستگى مردم اين سرزمين به فرمانروايان عادل و دادگستر به چشم مىخورد . شك نيست كه دولت يا حاكم و فرمانروا ، يا راهبر جامعه ، به پاداش خدمات و كوششهاى جسمى و دماغى ، پايه تختش بر دوش مردم جاى مىگيرد و تا زمانى كه نيرو و عنايتش به سوى مردم و در خدمت مردم است ، عزيز است ، و از بزرگداشت همه افراد برخوردار . اما همينكه فريب نفس سركش خود را بخورد و از صف مردم جدا شود و مردم را براى خود بخواهد ، نه خود را براى مردم ، ناچار حس احترام و بزرگداشت مردم از او برمىخيزد . يعنى آن فرهء ايزدى يا نيروى معنوى كه انگيزهء مهر و گرايش مردم است ازو مىگسلد « 1 » چنان كه جمشيد به حكايت شاهنامه ، پس از آن همه خدمت ، چون راه استبداد سپرد ، مردم از او روى گردانيدند و به تيغ انتقام خلق گرفتار آمد :
منى كرد آن شاه يزدانشناس * ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاس
گرانمايگان را ز لشكر بخواند * چه مايه سخن پيش ايشان براند
چنين گفت با سالخورده مهان * كه جز خويشتن را ندانم جهان
سخن در جهان از من آمد پديد * چو من تاجور تخت شاهى نديد
شما را ز من هوش و جان در تنست * به من نگرود هركه اهريمن است
گرايدون كه دانيد من كردم اين * مرا خواند بايد جهانآفرين
همه موبدان سرفكنده نگون * چرا ، كس نيارست گفتن نه چون
چو اين گفته شد ، فريزدان ازوى * گسست و جهان شد پر از گفتگوى
از اين گفتار فردوسى به خوبى پيداست كه خودكامگى و استبداد جمشيد ، بنيان حكومت اعيان و نجبا يا اساس اريستوكراسى قديم آنان را متزلزل كرده بود و نجبا و موبدان در برابر شهريار ، حق بحث و چون و چرا نداشتند همين خودخواهى و استبداد جمشيد به مرگ او پايان يافت .
هامش
( 1 ) . دكتر محمود بختيارى ، زمينهء فرهنگ و تمدن ايران ، ص 276 به بعد