در شاهنامه ، رستم ، تنها يك پهلوان زورمند نيست ، بلكه مظهر تمايلات و آرزوهاى مردم ايران است . به قول يكى از دانشمندان معاصر « . . . پاكدلى ، انساندوستى ، ايراندوستى ، بزرگمنشى ، بلندنظرى او ، صفات عاليه ايرانيان باستانى را مجسم مىكند . . . » در شاهنامه ، بزرگان ايران داراى شخصيتاند ، دروغ نمىگويند ، سرشكستگى به بار نمىآورند ، فرمان بيدادگرانهاى را نمىپذيرند . . . ما براى نشان دادن اخلاقى كه شاهنامه معرف آن است چند مثال مىآوريم :
هنگامى كه كاووس با رستم به درشتى سخن مىگويد ، رستم كه مظهر ملت ايران است ، سر تسليم فرود نمىآورد . كارى مىكند كه كاووس از در پوزش و معذرتخواهى درآيد :
تهمتن برآشفت با شهريار * كه چندين مدار آتش اندر كنار
من آن رستم زال نامآورم * كه از چون توشه ، خم نگيرد سرم
چو خشم آورم شاه كاووس كيست * چرا دست يازد به من طوس كيست ؟
چرا دارم از خشم كاووس باك ؟ * چه كاووس پيشم چه يك مشت خاك
پس از آنكه بزرگان كاووس را از كرده نادم مىبينند ، بار ديگر رستم را نزد كاووس مىبرند در اينباره شاه چنين مىگويد :
چه آزرده گشتى تو اى پيلتن * پشيمان شدم خاكم اندر دهن
در جاى ديگر فردوسى مقاومت رستم را در مقابل اسفنديار و شخصيت اخلاقى او روشن مىكند :
جهانديده گفت اين نه جاى من است * به جايى نشينم كه رأى منست
زمين را همه سربسر گشتهام * بسى شاه بيدادگر كشتهام
نياكانت را پادشاهى ز ماست * و گرنه كسى نام ايشان نخواست
من از كودكى تا شدستم كهن * بدينگونه از كس نبردم سخن
كه گفتت برو دست رستم ببند ؟ * نبندد مرا دست چرخ بلند !
مرا سر شود گر نهان زير سنگ * از آن به كه نامم برآيد به ننگ
كاوهء آهنگر
به طورى كه از داستان ضحاك و كوشش انتقامجويانهء فريدون و قيام دلاورانهء كاوهء آهنگر برمىآيد ، مردم ايران از ديرباز دست به جنبشهاى اعتراضى عليه بيدادگران عصر زدهاند ، چنان كه كاوهء آهنگر پس از آنكه مأمورين ظلم و جور ، هفده تن از فرزندان او را براى سير كردن مارهاى ضحاك به ديار نيستى فرستادند ، كاوه براى آنكه هجدهمين فرزند خود را از كف ندهد ، بانگ اعتراض خود را بلند كرد و خطاب به ضحاك بيدادگر چنين گفت :
خروشيد و زد دست بر سر ز شاه * كه شاها منم كاوهء دادخواه
ز تو بر من آمد ستم بيشتر * زند هرزمان بر دلم نيشتر