آن در تمدن ساسانى مشهود است ، پديد آيد . » « 1 »
شواهد و قراين تاريخى نشان مىدهد كه زندگى مردم در دوران حكومت پانصد ساله اشكانيان به مراتب از وضع مردم در اواخر عهد هخامنشيان ( از دوره خشايارشاه به بعد ) بهتر بود .
يعنى مردم از آزادى بيشترى برخوردار بودند . ظلم و تعدى و سنگينى بار ماليات بر دوش مردم ، به مراتب كمتر از سابق بوده است . حكومت اشكانى چون به صورت اوليگارشى اداره مىشده و مجلس اعيان در كار پادشاه نظارت و مداخله مىكرده است پادشاهان پارت نمىتوانستند دربار و ديوان پرخرج و پرشكوهى براى خود ترتيب دهند و مخارج سنگين آن را بر دوش كشاورزان تحميل كنند . در نتيجه كشاورزان و پيشهوران و بازرگانان كمابيش به فعاليتهاى مختلف اقتصادى دست مىزدند . ايران مانند گذشته در تجارت جهانى نقش ميانجى را ايفا مىكرد و دولت با دقت مراقب امنيت راهها بود . ولى آخرين پادشاهان اشكانى نتوانستند اين وضع معتدل و مناسب را حفظ كنند .
« پنج قرن و نيم پس از سقوط هخامنشيان ، بار ديگر يكى از فرزندان رشيد پارس ، سلسلهء ساسانى را بنيان نهاد ، هرگاه حكومت ساسانيان را از لحاظ رژيم سياسى و طرز فرمانروائى نسبت به طبقات مختلف ، مورد مطالعه قرار دهيم ، به اين نتيجه مىرسيم كه زمامداران اين سلسله به قدرت فئودالها و اشراف فتنهجو ، پايان دادند ، و ملوك الطوايف را بر جاى خود نشاندند و با ايجاد قشون و سازمان ادارى منظم به هرج و مرجى كه در اواخر عهد اشكانى پديد آمده بود ، خاتمه دادهاند . و با اين اقدامات مفيد و مثبت ، به نفع ملل تابع امپراتورى ، قدمهائى برداشتند .
ولى سياست آنها چنان كه قبلا ياد كرديم ، در مورد تقسيم كردن افراد جامعه به طبقات مختلف و محدود و مشخص كردن ميزان قدرت و اختيارات هريك از طبقات ، سياستى ارتجاعى و زيانبخش بود ، با مطالعهء نامه تنسر مىتوان به وحشت طبقات ممتاز ، از انتقال مردم از طبقهاى به طبقهء ديگر پى برد . » « 2 »
در قوانين مملكت ، مواد و مقرراتى وجود داشت كه خون خاندانهاى بزرگ با خون خاندانهاى پست درهم نياميزد ، و اموال غير منقول همواره در خاندانهاى كهن باقى بماند ، در حالى كه در دوران حكومت پانصد سالهء اشكانيان ، حدود و قيودى به اين شدت وجود نداشت .
اكثريت مردم ، بخصوص كشاورزان و پيشهوران جزء در شرايط مساعدترى زندگى مىكردند . در عهد ساسانيان سرنوشت دهقانان و مالكين كوچك نيز بدتر شده بود ، كشاورزان وابسته به زمين بودند و با زمين به اين و آن منتقل مىشدند . از خوراك و پوشاك كافى و مسكنى شايستهء زندگى ، بىنصيب بودند ، از تعليم و تربيت ، اكثريت قريب به اتفاق مردم محروم بودند . نه تنها كشاورزان
هامش
( 1 ) . همان ، ص 664 به بعد
( 2 ) . نگاه كنيد به نامهء تنسر ، تصحيح مينوى ، ص 56 به بعد