رسانيد ، به نظر آنها امامت امام ، تا زمانى معتبر است كه از جاده عدل خارج نشود . در صورت ظلم يا تخطى از احكام شرع ، بايد او را كشت يا بر كنار كرد . . . » « 1 »
به نظر غزالى ولايت داشتن كار بزرگست و خلافت حق است در زمين چون بر سبيل عدل بود . و چون از عدل و شفقت خالى بود خلافت ابليس است ، هيچ سبب فساد ، عظيمتر از ظلم والى نيست و اصل ولايت داشتن علم و عدل است . . . والى بايد « در واقعهاى كه او را پيش آيد تقدير كند كه او رعيت است و ديگرى والى ، هرچه خود را نپسندد هيچ مسلمان را نپسندد . . .
انتظار ارباب حاجات بر درگاه خود ، خوار ندارد . . . تا مسلمانى را حاجتى پيش آيد ، به هيچ عبادت نافله مشغول نشود . . . در همهء چيزها بايد قناعت نگاه دارد كه بىقناعت ، عدل ممكن نشود . . . هر آنكسى را كه بر مسلمانان ولايت دادند بايد ايشان را چنان نگاه دارد كه اهل بيت خويش را . . . حاكم بايد بدان قناعت نكند كه خود از ظلم دست بدارد ، ليكن عاملان و نايبان و چاكران خويش را مهذب كند ، و به ظلم ايشان رضا ندهد . . . بدان كه عدل از كمال عقل خيزد و كمال آن بود كه كارها چنان كه هست بيند و حقيقت و باطن آن را دريابد و به ظاهر آن غره نشود . » « 2 »
استاد همائى در مقدمهء نصيحة الملوك غزالى مىنويسد : « . . . جمهور شيعه وجوب اطاعت را مقصور بر سلطان عادل يعنى پادشاه دادگر و دادگستر مىدانند . . . در خصوص روايات و متون اقوال فقهاى شيعى نيز اكثر در تحت عنوان « اولى الامر » سلطان عادل را مفترض الطاعه شمردهاند نه مطلق « سلطان » را . . . » « 3 » غزالى در حدود هشت قرن پيش در بحبوحه ظلم و استبداد به سلاطين بيداردلى كه در منجلاب آز و استبداد غوطهور نشدهاند چنين مىگويد : « بدان اى سلطان عالم ، كه دنيا منزلگاهست نه قرارگاه و آدمى در دنيا به صورت مسافريست كه رحم مادر اول منزل اوست و گور و لحد آخر منزل اوست و وطن و قرارگاه پس از آنست ، و هرسالى كه از عمر مىگذرد چون مرحلهايست . . . عاقل آن بود كه در منزلگاه دنيا جز به زاد راه مشغول نشود و از دنيا به قدر حاجت كفايت كند و هرچه بيش از حاجت جمع كند زهر قاتل بود . . . پس هر چند كه جمع بيش كند ، نصيب او از پوشيدن و خوردن بيش نبود و باقى همه حسرت و غم بود كه بوقت مرگ ، جان كندن به روى دشخوار ( دشوار ) . . . مثال دنيا چون سايهايست كه دروى نگرى ساكن نمايد ، و خود بر دوام مىرود . . . و هرلحظتى كمتر مىشود ، مانند دنيا كه از تو مىگريزد و ترا وداع مىكند و تو از آن غافل و بىخبر . » « 4 »
هامش
( 1 ) . حكومت اسلامى از نظر ابن خلدون ، ص 98 به بعد ( به اختصار )
( 2 ) . تلخيص از : كيمياى سعادت ، ص 409
( 3 ) . نصيحة الملوك ، مقدمه ، ص 13
( 4 ) . همين كتاب ، ص 52