تا چه حد تمدن و فرهنگ و سازمان سياسى ايران باستان از بركت تعاليم اسلام جنبههاى خشك و استبدادى خود را از دست داده و به حقيقت عدالت نزديك شده است . البته ، سوابق دينى و اطلاعات سياسى ادارى ايرانيان تا حدى در پيشرفت كار حكومت بنى اميه و بنى عباس مؤثر افتاده است . چنان كه سليمان بن عبد الملك ، خليفه اموى ، دوازده قرن پيش گفت : « ايرانيان ، هزار سال ملك راندند و يك لحظه محتاج اعراب نشدند و اعراب صد سال حكومت نراندهاند و يك ساعت از ايرانيان بىنياز نبودهاند . » « 1 »
جاحظ مىنويسد : « . . . ما از قوانين مملكتدارى و تدابير كشورى و آداب پادشاهى و سياست مدن و ملتپرورى و برخوردارى هرطبقه از طبقات مردم ، از حقوق خويش و حفظ منافع آنها ، آنچه آموختهايم ، سراسر از ايرانيان فراگرفته و از آداب ايشان برخوردار شديم . » « 2 »
اسلام ، چنان كه قبلا اشاره كرديم ، حدود و قيود طبقاتى را درهم شكست ، انتقال از طبقه پايين به طبقه بالا را امكانپذير نمود و به هرفرد از افراد اجتماع امكان داد كه بدون توجه به اصل و نسب و خانواده ، در راه مطلوب سياسى و اقتصادى خود قدم بردارد ؛ ولى از دورهء بنى اميه ، موانعى در اين راه ايجاد شد . ايرانيان ، كه براى رهايى از مظالم آخرين سلاطين ساسانى ، به آغوش اسلام روى آورده و مسلمان شده بودند ، سعى مىكردند كه دولتهاى اسلامى را براساس روح اسلام به سوى دموكراسى و عدالت پيش ببرند . چنان كه در جلد دوم ، ضمن مطالعه تاريخ سياسى ايران بعد از اسلام گفتيم ، معتزله ، خوارج ، زيديه و گروهى از مرجئه معتقد بودند ، كه اگر خليفه و زمامدار مسلمين به وظايف انسانى و اسلامى خود عمل نكند و از راه عدل و انصاف منحرف گردد ، مردم حق دارند ، او را به زور شمشير از كار بر كنار كنند و به جاى او خليفه و رهبرى كه مسلمان واقعى و عادل باشد ، انتخاب نمايند ، در حالى كه اهل سنت و جماعت با استناد به آيهء
« أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ »
سعى مىكردند كه مردم را به اطاعت سلطان « اولى الامر » خواه عادل و خواه ظالم محكوم كنند .
شيعه 12 امامى و اسماعيليه كه بيشتر ايرانى و قايل به تفسير بودند ، مىگفتند : با توجه به روح تعاليم و آموزشهاى عاليه اسلامى محال است كه خدا ، مردم را به اطاعت از امام يا پيشوا و سلطانى ستمگر تبليغ نمايد . مخصوصا اهل تشيع مىگفتند : كه رهبر و امام مسلمانان بايد « معصوم » باشد و مردى كه ستمگرى و ظلم را پيشهء خود سازد ، معصوم نيست و بنابراين حق امامت و پيشوايى مردم را ندارد .
به طور كلى ، روشنفكران و آزادانديشان قرون اوليه اسلامى ، مصرانه معتقد بودند كه مردم فقط مىتوانند از امير و سلطان و فرمانروايى اطاعت كنند كه به زيور عدل و انصاف آراسته باشد ، و الا گردن نهادن به حكومت و فرمان هرظالم و فاسقى نه تنها خلاف شرع و عرف است ،
هامش
( 1 ) . اخبار آل سلجوقى ، ص 54
( 2 ) . كتاب تاج ، ص 29