قضا را از قضا ، يك روز شادان * به صحرا رفت خسرو بامدادان
. . . مگر از تو سنانش بدلگامى * دهن بر سبزهاى زد صبح نامى
وزين غورى غلامى نيز چون قند ، * ز غوره كرده غارت خوشهاى چند
سحرگه ، كافتاب عالمافروز * سر شب را جدا كرد از تن روز
تنى چند از گرانجانان كه دانى * خبر بردند پيش شه نهانى !
. . . ملك فرمود تا خنجر كشيدند * تكاور مركبش را پى بريدند
غلامش را به صاحب غوزه دادند * گلابى را به آب شوره دادند
در آن خانه كه آن شب بود رختش * به صاحبخانه بخشيدند تختش
سياست بين كه مىكردند از اين پيش * نه با بيگانه ، با دردانهء خويش
كنون گر خون صد مسكين بريزند * ز بند يك قراضه برنخيزند
جهان ز آتشپرستى شد چنان گرم * كه بادا زين مسلمانى تو را شرم
مسلمانيم ما ، او گبر تام است * گر آن گبرى ، مسلمانى كدامست ؟
نظامى گنجوى در مخزن الاسرار خطاب به امرا و سلاطين و زورمندان مىگويد :
راحت مردم طلب ، آزار چيست ؟ * جز خجلى حاصل اين كار چيست ؟
ملك ضعيفان به كف آورده گير * مال يتيمان به ستم خورده گير
. . . رسم ستم نيست جهان يافتن * ملك به انصاف توان يافتن
هرچه نه عدلست چه دادت دهد ؟ * و آنچه نه انصاف به بادت دهد
مملكت از عدل شود پايدار * كار تو از عدل تو گيرد قرار « 1 »
نظامى كه در نتيجهء انديشههاى پيشتاز و مترقى خود به بلندترين قلهء تفكر انسان در زمان خويش رسيده بود ، با تواضع بيكران خود و بىاعتنايى به مال و ثروت جهان مكرر در مكرر به زورگويان اندرز مىدهد و فجايع آنان را براى انتباه ديگران تصوير مىكند . حكيم نظامى بزرگترين شاعر اين زمان است كه توجه به كار و تلاش انسانها را در راه سعادتبار كردن حيات و مبارزه ستمديدگان را به خاطر از ميان برداشتن ستمگرىها و خودكامگىها با دقتى موشكافانه وارد ادبيات مىكند . شاعر در همهء آثارش به ويژه در « مخزن الاسرار » به روشن كردن نقش شعر و شاعر در زندگى مىپردازد . « 2 »
پادشهى بود رعيت شكن * وز سر حجت شده حجاج فن
هرچه به تاريك شب از صبحزاد * بر در او درج شدى بامداد
رفت يكى پيش ملك صبحگاه * راز گشايندهتر از صبح و ماه
گفت فلان پير تو را در نهفت * خيرهكش و ظالم و خونريز گفت
هامش
( 1 ) . نظامى گنجوى ، كليات خمسهء حكيم نظامى ، چاپ اميركبير ، 1351 ، ص 55
( 2 ) . از مقالهء آقاى صديق در پيرامون حكيم نظامى گنجوى ، ( قبل از انتشار )