شد ملك از گفتن او خشمناك * گفت هماكنون كنم او را هلاك
نطع بگسترد و بر او ريگ ريخت * ديو ، ز ديوانگيش مىگريخت
شد به بر پير ، جوانى چو باد * گفت : ملك بر تو جنايت نهاد
. . . پير وضو كرد و كفن برگرفت * پيش ملك رفت و سخن درگرفت
دست به هم سود شه تيزراى * وز سر كين ديد سوى پشت پاى
گفت شنيدم كه سخن راندهاى * كينهكش و خيرهكشم خواندهاى
آگهى از ملك سليمانيم * ديو ستمكار چرا خوانيم ؟
پير به دو گفت نه من خفتهام * ز آنچه تو گفتى ، بترت گفتهام
پير و جوان بر خطر از كار تو * شهر و ده آزرده ز پيكار تو
من كه چنين عيب شمار توام * در بد و نيك آينهدار توام
آينه چون نقش تو بنمود راست * خودشكن ، آيينه شكستن خطاست
نظامى در ليلى و مجنون ، مردم را به ترك خدمت پادشاهان تبليغ مىكند و مىگويد :
. . . بگذار معاش پادشاهى * كاوارگى آورد تباهى
از صحبت پادشه بپرهيز * چون پنبهء خشك از آتش تيز !
ز آن آتش اگرچه پر ز نور است * ايمن بود آن كسى كه دور است
( مخزن الاسرار )
در حكايت « نوشيروان با وزير خود » بيشتر به افشاى چهرهء واقعى ستمگران مىپردازد :
صيدكنان مركب نوشيروان * دور شد از كوكبهء خسروان
مونس خسرو شده دستور و بس * خسرو و دستور دگر هيچكس
شاه در آن ناحيت صيد ياب * ديد دهى چون دل دشمن خراب
تنگ دو مرغ آمده در يكديگر * وز دل شه قافيهشان تنگتر
گفت به دستور چه دم مىزنند * چىست صفيرى كه به هم مىزنند ؟
گفت وزير : اى ملك روزگار * گويم اگر شه بود آموزگار
اين دو نوا ، نز پى رامشگرىست * خطبهاى از بهر زنا شوهرىست
دخترى اين مرغ بدان مرغ داد * شيربها خواهد از او بامداد
كاين ده ويران بگذارى به ما ؟ * نيز چنين چند سپارى ، به ما ؟
آن دگرش گفت كزين درگذر * جور ملك بين و برو غم مخور
گر ملك اين است ، و اين روزگار * زين ده ويران دهمت صد هزار
انورى در اشعار زير مظالم اجتماعى و اختلاف طبقاتى را در عصر خود ، توصيف مىكند :
آن شنيدستى كه روزى زيركى با ابلهى * گفت اين والى شهر ما گدايى بىحياست