تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
شد ملك از گفتن او خشمناك * گفت هم‌اكنون كنم او را هلاك نطع بگسترد و بر او ريگ ريخت * ديو ، ز ديوانگيش مىگريخت شد به بر پير ، جوانى چو باد * گفت : ملك بر تو جنايت نهاد . . . پير وضو كرد و كفن برگرفت * پيش ملك رفت و سخن درگرفت دست به هم سود شه تيزراى * وز سر كين ديد سوى پشت پاى گفت شنيدم كه سخن رانده‌اى * كينه‌كش و خيره‌كشم خوانده‌اى آگهى از ملك سليمانيم * ديو ستمكار چرا خوانيم ؟ پير به دو گفت نه من خفته‌ام * ز آنچه تو گفتى ، بترت گفته‌ام پير و جوان بر خطر از كار تو * شهر و ده آزرده ز پيكار تو من كه چنين عيب شمار توام * در بد و نيك آينه‌دار توام آينه چون نقش تو بنمود راست * خودشكن ، آيينه شكستن خطاست
نظامى در ليلى و مجنون ، مردم را به ترك خدمت پادشاهان تبليغ مىكند و مىگويد :
. . . بگذار معاش پادشاهى * كاوارگى آورد تباهى از صحبت پادشه بپرهيز * چون پنبهء خشك از آتش تيز ! ز آن آتش اگرچه پر ز نور است * ايمن بود آن كسى كه دور است
( مخزن الاسرار ) در حكايت « نوشيروان با وزير خود » بيشتر به افشاى چهرهء واقعى ستمگران مىپردازد :
صيدكنان مركب نوشيروان * دور شد از كوكبهء خسروان مونس خسرو شده دستور و بس * خسرو و دستور دگر هيچ‌كس شاه در آن ناحيت صيد ياب * ديد دهى چون دل دشمن خراب تنگ دو مرغ آمده در يكديگر * وز دل شه قافيه‌شان تنگ‌تر گفت به دستور چه دم مىزنند * چىست صفيرى كه به هم مىزنند ؟ گفت وزير : اى ملك روزگار * گويم اگر شه بود آموزگار اين دو نوا ، نز پى رامشگرىست * خطبه‌اى از بهر زنا شوهرىست دخترى اين مرغ بدان مرغ داد * شيربها خواهد از او بامداد كاين ده ويران بگذارى به ما ؟ * نيز چنين چند سپارى ، به ما ؟ آن دگرش گفت كزين درگذر * جور ملك بين و برو غم مخور گر ملك اين است ، و اين روزگار * زين ده ويران دهمت صد هزار
انورى در اشعار زير مظالم اجتماعى و اختلاف طبقاتى را در عصر خود ، توصيف مىكند :
آن شنيدستى كه روزى زيركى با ابلهى * گفت اين والى شهر ما گدايى بىحياست
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 121 | مرتضى راوندى