اسدى طوسى اصول سياست و مملكتدارى را به زمامداران مىآموزد :
نگه كن كه چو كرد بايد شهى * بياموز آيين و راه مهى
چهار است آهوى شه را شكار * كه شه را نباشد بتر زين چهار
يكى خيره رايى ، دگر بددلى * سوم زفتى و چارمين كاهلى
خرد شاه را برترين افسر است * هش و دانشش نيكتر لشكر است
بهين گنج او هست داننده مرد * نكوتر سليحش ، يلان نبرد
دگر نيكتر دوستداران او * كديور مهين پايكاران او
. . . شه از داد و بخشش بود نيكبخت * كزو بخشش و داد ، نيكوست سخت
كهن دار ، دستور و فرزانه راى * به هركار ، يكتا دل و رهنماى
خردمند كن حاجب خوب كار * طرازندهء درگه و بزم و بار
نكو خط و داننده بايد دبير * شمارنده چابك دل و يادگير
چو اين هرسه زين گونه آرى به دست * سپهساز و گردان خسروپرست
. . . دروغ و گزافه مران در سخن * بهر تندىيى هرچه خواهى مكن
به كشت و به ورز كشاورزيان * چنان كن كه نايد به كشور زيان
همه راهى از رهزنان پاكدار * مدار از در دزد ، جز تيغ و دار
ز جفت كسان چشم خود را بپوش * بترس از خداى ، آن جهان را بكوش
در داد ، بر دادخواهان مبند * ز سوگند مگذر ، نگهدار بند
مده نزد خود راه بدگوى را * نه مرد سخنچين دو روى را
كسى را نگردان چنان سرفراز * كه نتوانى آورد از آن پايه باز
( اسدى )
اسدى طوسى به سلاطين و فرمانروايان اندرز مىدهد كه افراد شايسته را اندكاندك به مقامات بزرگ ارتقاء دهند :
چو خواهى كسى را همى كرد مه * بزرگيش جز پايه پايه مده
كه چون از گزافش بزرگى دهى * نه ارج تو داند نه آن مهى
گرگ درنده گرچه كشتنى است * بهتر از مردم ستمكار است
از بد گرگ رستن آسان است * وز ستمكاره سخت دشوار است
چون داد كنى خود عمر تو باشى * هرچند كه نامت عمر نباشد
( ناصرخسرو )