تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
آنكس كه به بند بسته باشد * هرگز كه دهدش پادشاهى ؟ گر شاه تويى ، ببخش و مستان * چيز از شهرى و روستايى زيرا كه ز خلق خواستن چيز * شاهى نبود ، بود گدايى يا باز شه است يا تو بازى * زيرا كه چو باز مىربائى ملك ويران و گنج آبادان * نبود جز طريق بيدادان عدل ، شمعى بود جهان‌افروز * ظلم شد ، آتشى ممالك سوز رخنه در پادشاهى آرد ظلم ، * در ممالك تباهى آرد ظلم شه چو بنشست بر دريچهء هزل * ملك بيرون برد ز روزن عزل شه چو ظالم بود نپايد دير ، * زود گردد بر او مخالف چيز شه چو عادل بود ، ز قحط منال * عدل سلطان به از فراخى سال شه چو غوّاص و ملك چون درياست * خفتنش در ميان آب خطاست عقل رامشگرى است روح‌افزاى * عدل مشاطه‌اى است ملك آراى شرع را ، عقل قهرمان باشد * ملك را عدل پاسبان باشد هركجا عدل ، روى بنموده است * نعمت اندر جهان بيفزودست هركجا ظلم ، رخت افكنده است * مملكت را ز بيخ بركنده است هركه انصاف ازو جدا باشد * در بود ، در ، نه پادشا باشد
( سنايى )
گوئيم نان ز در سلطان جوى * آب رو ، ريزد دربان ؛ چكنم ؟ لب خويش از پى نان ، چو دونان * بوسه زن بر در سلطان ، چكنم ؟ تاج خرسنديم استغنا داد * با چنين مملكه طغيان چكنم ؟ نعمتى بهتر از آزادى نيست * بر چنين مانده‌يى ، كفران چكنم ؟ « 1 »
( خاقانى شيروانى )
هامش
( 1 ) . خاقانى ، ديوان ، به كوشش حسين نخعى ، اميركبير ، تهران 1336