آنكس كه به بند بسته باشد * هرگز كه دهدش پادشاهى ؟
گر شاه تويى ، ببخش و مستان * چيز از شهرى و روستايى
زيرا كه ز خلق خواستن چيز * شاهى نبود ، بود گدايى
يا باز شه است يا تو بازى * زيرا كه چو باز مىربائى
ملك ويران و گنج آبادان * نبود جز طريق بيدادان
عدل ، شمعى بود جهانافروز * ظلم شد ، آتشى ممالك سوز
رخنه در پادشاهى آرد ظلم ، * در ممالك تباهى آرد ظلم
شه چو بنشست بر دريچهء هزل * ملك بيرون برد ز روزن عزل
شه چو ظالم بود نپايد دير ، * زود گردد بر او مخالف چيز
شه چو عادل بود ، ز قحط منال * عدل سلطان به از فراخى سال
شه چو غوّاص و ملك چون درياست * خفتنش در ميان آب خطاست
عقل رامشگرى است روحافزاى * عدل مشاطهاى است ملك آراى
شرع را ، عقل قهرمان باشد * ملك را عدل پاسبان باشد
هركجا عدل ، روى بنموده است * نعمت اندر جهان بيفزودست
هركجا ظلم ، رخت افكنده است * مملكت را ز بيخ بركنده است
هركه انصاف ازو جدا باشد * در بود ، در ، نه پادشا باشد
( سنايى )
گوئيم نان ز در سلطان جوى * آب رو ، ريزد دربان ؛ چكنم ؟
لب خويش از پى نان ، چو دونان * بوسه زن بر در سلطان ، چكنم ؟
تاج خرسنديم استغنا داد * با چنين مملكه طغيان چكنم ؟
نعمتى بهتر از آزادى نيست * بر چنين ماندهيى ، كفران چكنم ؟ « 1 »
( خاقانى شيروانى )
هامش
( 1 ) . خاقانى ، ديوان ، به كوشش حسين نخعى ، اميركبير ، تهران 1336