سوءاستفاده مىكنند . . . « 1 » سنائى غزنوى ، شاعر صوفى مسلك ايرانى ، سلطان واقعى كسى را مىداند كه بر تمايلات نفسانى خويش حاكم باشد و بتواند بر خشم و شهوت و آرزوهاى نامحدود لگام بزند .
اى سنايى ، بىكله شو ، گرت بايد سرورى * زانك نزد بخردان تا با كلاهى ، بىسرى !
اندرين ره هزار ابليس آدمروى هست * تا هرآدمروى را ، زنهار كادم نشمرى
هرگز اندر طبع يك شاعر نبينى حذق و صدق * جز گدايى و دروغ و منكرى و منكرى « 2 »
حرص و شهوت خواجگان را شاه و ما را بندهاند * بنگر اندر ما و ايشان گرت نايد باورى
پس تو گوئى اين گُرُه را چاكرى كن چون كنند ؟ * بندگان بندگان را پادشاهان چاكرى ؟
عدل سلطان به از فراخى سال * عدل بازوى شه قوى دارد
قامت ملك مستوى دارد * عدل شمعى بود جهانافروز
ظلم شد آتش ممالك سوز * تو همى لافى كه : هى من پادشاه كشورم
پادشاه خود نهاى ، چون پادشاه كشورى ؟ * در سرى كانجا خرد بايد ، همه كبر است و ظلم
با چنين سر ، مرد افسارى نه مرد افسرى ! * هفت كشور دارد او ، من يكدرى از عافيت
هفت كشور گو تو را ، بگذار با من يكدرى * اى دريده يوسفان را پوستين از راه ظلم
باش تا گرگى شوى و پوستين خود درى * تا به خشم و شهوتى بر منبر اندر ، گوى دين
بر سر دارى ، اگرچه سوى خود بر منبرى * تو اى سلطان كه سلطان است ، خشم و آرزو بر تو
سوى سلطان سلطانان ، ندارى اسم سلطانى * بدين ده روزه دهقانى ، مشو غره كه ناگاهان
چو اين پيمانه پر گردد ، نه ده ماند نه دهقانى * تو مانى و بد و نيكت چو زين عالم برون رفتى
نيايد با تو در خاكت نه فغفورى نه خاقانى * فسانهء خوب شو آخر ، چو ميدانى كه پيش از تو
فسانهء نيك و بد گشتند ساسانى و سامانى * سر پرغرور از تحمل تهى
حرامش بود تاج شاهنشهى * تحمل كند هركرا عقل هست
نه عقلى كه خشمش كند زيردست * اى غره شده به پادشاهى
بهتر بنگر كه خود كجايى * تو سوى خرد ز بندگانى
زيرا كه به زير بندهايى
هامش
( 1 ) . همان ، ص 195 به بعد
( 2 ) . سنايى ، ديوان ، اميركبير ، تهران 1336 ، ص 337 و . . .