تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
چو خسرو به بيداد كارد درخت * بگردد از او پادشاهى و بخت اگر داد دادن بود كار تو * بيفزايد اى شاه ، مقدار تو نگر تا نيازى به بيداد دست * نگردانى ايران آباد پست ستم نامهء عزل شاهان بود * چو درد دل بىگناهان بود خرد افسر شهرياران بود * خرد زيور نامداران بود كسى كو خرد را ندارد ز پيش * دلش گردد از كردهء خويش ريش
( فردوسى ) ابو شكور بلخى كه در قرن چهارم هجرى مىزيسته در مقام اندرز به سلاطين چنين مىگويد :
شنيدم كه بر شاه فرخ بود * كه دستور پاكيزه پاسخ بود نيايدش دستور نادان به كار * دبيران نادان نااستوار بود پادشه مستحق‌تر كسى * كه دارد نگه چيز و دارد بسى اگر عام دارد بسى خواسته * بدان تا بود كارش آراسته پس اين شاه را به كه دارد نگاه * كه بر عام بر چون شبانست شاه چو خسرو ندارد ، چو خواهند ازو * حق مردمان چون گزارد بگو ؟ خردمند گويد كه بر عدل و داد * بود پادشاهى و دين را نهاد شنيدم كه آتش بود پادشاه * به نزديك آتش كه جويد پناه تو دانى كه بر درگه شهريار * بود خويشتن داشتن سخت كار . . . به كژى و ناراستى كم گراى * جهان از پى راستى شد به پاى يك آهو كه از يك دروغ آيدا * به صد راست گفتن نه پيرايدا دروغ آب و آزرم كمتر كند * و گر راست گويى كه باور كند ؟ شتاب آورد زشت ، نيكو به چشم * نه نيكو بود پادشا زود خشم شكيبائى اندر همه كارها * به از شوشهء زر به خروارها سگالش ببايد به هركار جست * سخن بىسگالش نيايد درست به كارى كه تدبير بايد دروى * نشايد گزاف اندرو كرد روى . . . » « 1 »
به نظر ابو حنيفهء اسكافى ،
دلى كه رامش جويد نيابد او دانش * سرى كه بالش جويد ، نيابد او افسر ز زود خفتن و از دير خاستن هرگز * نه ملك يابد مرد و نه بر ملوك ظفر
هامش
( 1 ) . دهخدا ، لغت‌نامه ، ص 544