چو خسرو به بيداد كارد درخت * بگردد از او پادشاهى و بخت
اگر داد دادن بود كار تو * بيفزايد اى شاه ، مقدار تو
نگر تا نيازى به بيداد دست * نگردانى ايران آباد پست
ستم نامهء عزل شاهان بود * چو درد دل بىگناهان بود
خرد افسر شهرياران بود * خرد زيور نامداران بود
كسى كو خرد را ندارد ز پيش * دلش گردد از كردهء خويش ريش
( فردوسى )
ابو شكور بلخى كه در قرن چهارم هجرى مىزيسته در مقام اندرز به سلاطين چنين مىگويد :
شنيدم كه بر شاه فرخ بود * كه دستور پاكيزه پاسخ بود
نيايدش دستور نادان به كار * دبيران نادان نااستوار
بود پادشه مستحقتر كسى * كه دارد نگه چيز و دارد بسى
اگر عام دارد بسى خواسته * بدان تا بود كارش آراسته
پس اين شاه را به كه دارد نگاه * كه بر عام بر چون شبانست شاه
چو خسرو ندارد ، چو خواهند ازو * حق مردمان چون گزارد بگو ؟
خردمند گويد كه بر عدل و داد * بود پادشاهى و دين را نهاد
شنيدم كه آتش بود پادشاه * به نزديك آتش كه جويد پناه
تو دانى كه بر درگه شهريار * بود خويشتن داشتن سخت كار
. . . به كژى و ناراستى كم گراى * جهان از پى راستى شد به پاى
يك آهو كه از يك دروغ آيدا * به صد راست گفتن نه پيرايدا
دروغ آب و آزرم كمتر كند * و گر راست گويى كه باور كند ؟
شتاب آورد زشت ، نيكو به چشم * نه نيكو بود پادشا زود خشم
شكيبائى اندر همه كارها * به از شوشهء زر به خروارها
سگالش ببايد به هركار جست * سخن بىسگالش نيايد درست
به كارى كه تدبير بايد دروى * نشايد گزاف اندرو كرد روى . . . » « 1 »
به نظر ابو حنيفهء اسكافى ،
دلى كه رامش جويد نيابد او دانش * سرى كه بالش جويد ، نيابد او افسر
ز زود خفتن و از دير خاستن هرگز * نه ملك يابد مرد و نه بر ملوك ظفر
هامش
( 1 ) . دهخدا ، لغتنامه ، ص 544