. . . در نامههايى كه ابو حامد در اين اوقات به برخى آشنايان و دوستان مىنوشت از زندگى سخت و نافرجام روستائيان نيز پرده برمىداشت . . . » « 1 »
اندرزهاى سياسى شعرا
در ميان شعراى بعد از اسلام ، آنان كه افكار و انديشههاى فلسفى سياسى و اجتماعى داشتند ، همواره سلاطين و زمامداران را به مسئوليتها و وظايف سنگينى كه به عهده دارند آشنا كردهاند . از جمله فردوسى مىگويد :
نگر تا نيازى به بيداد دست * كه آباد گردد ز بيداد ، پست
كسى كو بجويد همى دستگاه * خرد بايد و گنج و رأى و سپاه
هر آنكس كه بر تخت شاهى نشست * ميان بسته بايد ، گشاده دو دست
اگر شاه بيداد جويد همه * پراكنده از گرگ گردد رمه
فردوسى طوسى مكرر عقل و خرد را ستوده و همواره آرزو كرده است كه سلاطين خردمند و آزموده زمام امور را در كف گيرند ، تا به حكم عقل و دانش نيكخواه مردم باشند :
خردمند بايد جهاندار شاه * كجا هركسى را بود نيكخواه
خردگير ، كارايش جان بود * نگهدار گفتار و پيمان بود
خرد افسر شهرياران بود * خرد زيور نامداران بود
خرد زندهء جاودانىشناس * خرد مايهء زندگانىشناس
خرد رهنماى و خرد دلگشاى * خرد دست گيرد به هردو سراى
ازو شادمانى و زو مردميست * ازويت فزونى و زويت كمى است
هميشه خرد را تو دستور دار * به دو جانت از ناسزا دور دار
و در نتايج ظلم پادشاهان چنين مىگويد :
چنين گفت زن كى گرانمايه شوى * مرا بيهده نيست اين گفتگوى
چو بيدادگر شد ، جهاندار شاه * به گردون نتابد ببايست ماه
به پستانها در شود شير ، خشك * نباشد به نافه درون ، بوى مشك
زنا و ريا آشكارا شود * دلنرم چون سنگ خارا شود
بدشت اندرون گرگ مردم خورد * خردمند بگريزد از بىخرد
شود خايه در زير مرغان تباه * هر آنگه كه بيدادگر گشت شاه
اگر دادگر باشى اى شهريار * نمانى و نامت بود يادگار
اگر كشور آباد دارى به داد * بمانى تو آباد و از داد شاد
منش هست و فرهنگ و رأى و هنر * ندارد هنر شاه بيدادگر
كه بيداد و كژى ز بيچارگىست * به بيدادگر بر ، ببايد گريست
هامش
( 1 ) . همان ، ص 236