تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
آخر اندر عهد تو اين قاعدت شد مستمر ، * در مساجد زخم چوب و در مدارس گيرودار دين چو راى تو ضعيف و ظلم چون دستت قوى * امن چون نانت عزيز و ، دل چون عرض تو خوار جمله آن كن تا درين ده روز ملك از بهر نام * صد هزاران لعنت از تو بازماند يادگار گه ز مال طفل مىزن لوتهاى معتبر * گه ز سيم بيوه مىخر ، جامه‌هاى نامدار تو همى سوزى ضعيفان را كه هين جامه بكن * تو همى سوزى يتيمان را كه هان اقچه بيار وجه مخمورى تو ، از بورياى مسجد است * و ز مسلمانى خويش آنگه نگردى شرمسار اطلس معلم خرى از ريسمان بيوه زن * وانگهى نايد ترا از خواجگى خويش عار « 1 »
( جمال الدين اصفهانى ) دلايل و قراين تاريخى نشان مىدهد كه پس از نظام الملك نظم امور مختل شد ، اين بىنظمى و آشفتگى مخصوصا در دوران حكومت سنجر و جانشينان او به اوج خود رسيد . استاد زرين‌كوب در وصف اين روزگار تيره‌وتار مىگويد : « سنجر كه ملك شرق خوانده مىشد ، خود كودكى نابالغ بود ، خراسان را در دست غلامان ، وزيران و تركان خويش واگذاشته بود ، و خود در مرو ، مستغرق شرابخواريها ، بچه‌بازيها و كامجوييهاى كودكانه بود . شاعران خراسان ، امير معزى و يك اردو از قافيه سنجان مفتخور و بيكارهء او . . . از دنياى سنجر ، بهشتى خيالى مىساختند . وزارت حتى وقتى در دست فرزندان نظام الملك بود ، نيز نمىتوانست جهت دفع اين بىداديها نظمى درست كند . « مسلمانان را كارد به استخوان رسيد و مستأصل گشتند ( مكاتيب ، ص 59 ) » و اين تصويرى بود كه غزالى مىتوانست در يك نامهء خويش ، از اوضاع طوس براى وزير وقت ، نامش مجير الدوله ، ترسيم كند ، در نامهء ديگرى كه به فخر الملك پسر نظام الملك مىنويسد از بىكفايتى اين وزير . . . پرده برمىدارد كه « اين شهر از قحط و ظلم ويران شد و تا خبر تو از اسفراين و دامغان بود همه مىترسيدند و دهقانان محصولات مىفروختند و ظالمان از مظلومان عذر مىخواستند ، اكنون كه اينجا رسيدى همه هراس و خوف برخاست و دهقانان و خبازان بند بر غله و دكان نهادند ، و ظالمان دلير گشته و دست فرادزدى و مكابره بردند و به شب قصد چند سرا ، و دكان كردند » ( مكاتيب غزالى ، ص 31 ) اين بىرسميها درين زمان در تمام قلمرو سنجر صداى ضعيفان ، مظلومان و درماندگان را در سينه‌ها خفه مىكرد ، فقط قوىدستان بودند كه هروقت دلشان مىخواست ولايت را امن مىكردند و هروقت مصلحت ديگر در بين بود آن را به باد خرابى مىدادند ، در غالب شهرها ، دعوائى جزئى كه بين نوكرهاى دو محتشم روى مىداد ، منتهى مىشد به غارتها و خون‌ريزيهاى پايان‌ناپذير - يك سيد اجل كه در خراسان آن روز وجود كم‌نظيرى هم نبود ، اگر در راه از جوانان
هامش
( 1 ) . دكتر ذبيح الله صفا ، تاريخ ادبيات در ايران ، تهران دانشگاه تهران 1351 ، ج 2 ، ص 30 - 120 ( به اختصار )