تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠
نبينى برگه شاهى مگر غدار و بىباكى * نيابى بر سر منبر مگر زراق كانايى يجوز لا يجوزستش همه فقه از جهان ليكن * سرايكسر ز مال وقف گشتستش چو جوزايى تهى تردانش از دانش از آن كز مغز ترب ارچه * به منبر بر همى بينش قسطايى و لوقايى حصارى به ز خرسندى « 1 » نديدم خويشتن دامن * حصارى جز همين نگرفت ازين پيش ايج گندايى « 2 »
( ناصرخسرو )
روبهى مىدويد در غم جان ، * روبهى ديگرش بديد چنان گفت خير است ، بازگوى خبر * گفت خرگيرى مىكند سلطان ! گفت : تو خر نه‌اى چه مىترسى ؟ * گفت آرى وليك آدميان مىندانند و فرق مى نكنند * خر و روباهشان بود يكسان ! زان همى ترسم اى برادر من * كه چو خر بر نهندمان پالان ! خر و روباه مىبنشناسند * اينت كون خران بىخبران
( انورى )
در ساحت زمانه ز راحت نشان مخواه * تركيب عافيت ز مزاج جهان مخواه در داغ دل بسوز و ز مرهم اثر مجوى * با خويشتن بساز و ز همدم نشان مخواه
( خاقانى )
خواجگان را نگر براى خدا * كاندرين شهر مقتدا باشند همه عامى و آنگه از پى فضل * لاف‌پيما و ژاژخا باشند هر يكى در ولايت و ده خويش * كفش دزد و كله ربا باشند
( جمال الدين اصفهانى )
بنگريد اين چرخ و استيلاى او * بنگريد اين دهر و استيلاى او ! مىدهد ملكى به كمتر جاهلى * هست با من جمله استقصاى او هركه او را هست معنى كمترك * بيش بينم لاف ما و ماى او رو بخر طبلى و بشكن اين قلم * نه عطار درست و نه جوزاى او . . .
( جمال الدين اصفهانى )
دست دست توست ، اناالحق مىزن اى خواجه وليك * چون به پاى دارت آرد مرگ ، آنگه پاى دار ! از تو مىگويند هرروزى دريغا ظلم دى * وز تو مىگويند هرسالى عفى إله جورپار ظلم صورت مىنبندد در قيامت ، ورنه من * گفتمى اينك قيامت نقد و دوزخ آشكار
هامش
( 1 ) . خرسندى ، قناعت ( 2 ) . گندا ، دانا