وزير گمشتكين مربى و اتابك بركيارق امور ديوان استيفا را در دست گرفت . در ايام دولت اينان امور شنيع و زشتى رخ داد . و اگر كارى به صواب مىرفت ، بر دست ابو على قمى بود كه انديشهاى تيز و رايى درست داشت . و باقى چون بتهاى بىنفع و ضرر بودند ، و مادر سلطان نيز افسار از سرهشته و با گمشتكين در زشتيها و منكرات و شرابخوارى همداستان شده بوده و سلطان بركيارق خود با عدهاى از كودكان سرگرم عيش و عشرت بود . و وزير نيز با گروهى از مردم فرومايه و بىهنر ، در شرابخوارگى روزگار مىگذرانيد .
اين است آنچه بعد از فوت ملكشاه و نظام الملك مىبينيم و اين ، هنوز مقدمهء انقلاب حال و آشفتگى اوضاع بود . و بعد از آن به نظائر اين حال بسيار بازمىخوريم .
. . . اثر بارز اين اوضاع ، در شعر و ادب فارسى قرن ششم كاملا آشكار است ، كمتر شاعرى است كه در اين عهد از انتقادات سخت اجتماعى بر كنار مانده و از اهل زمانه شكايتهاى جانگذار نكرده و يا از آنان به زشتى نام نبرده باشد . اين شكايتها همه انعكاسى از افكار عمومى است . و در آنها همهء خلق از امرا و وزرا و رجال سياست و دين گرفته تا مردم عادى ، به باد انتقاد گرفته شدهاند . و ما براى آنكه صحت بحث خود و نتايج آن را بهتر آشكار كرده باشيم ، به نقل پارهاى از آنها مىپردازيم :
گفتم چو رشوه بود و ريا مال و زهدشان * اى كردگار باز ، به چه مبتلا شدم
از شاه زى فقيه چنان بود رفتنم * كاز بيم مار ، در دهن اژدها شدم !
( ناصرخسرو )
گردون زبراى هرخردمند * صد شربت جانگزا درآميخت !
. . . بر اهل هنر جفا كند چرخ * نتوان ز جفاى چرخ ، بگريخت
چون دست زمانه سفلهپرور ؟ * كى دست زمانه بر توان بيخت ؟
چون كون خران همه سرانند * دست از دم خر ببايد آويخت
( ابو الفرج رونى )
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا * زين هردو نام ماند چو سيمرغ و كيميا
شد راستى خيانت و شد زيركى سفه ، * شد دوستى عداوت و شد مردمى جفا !
گشته است باژگونه همه رسمهاى خلق * زين علم نبهره و گردون بىوفا
هر عاقلى به زاويهاى مانده ممتحن ، * هر فاضلى به داهيهاى گشته مبتلا . . .
( عبد الواسع جبلى )
. . . رئيسان و سران دين و دنيا را يكى بنگر * كه تا بينى يكى لنگى و ديگر بادپيمايى
مدارا كن ، مده گردن خسان را ، همچو آزادان * كه از ننگى كشيدن به بسى كردن مدارايى