تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
اموال و اعيان و اركان او نافذ . . . » « 1 » و عجيب در آن است كه اين پيرزال براى خود مجالس عشرت و نشاط داشت و در آن مجالس به فساد سرگرم بود و بر دست همين زن ، بيدادگريهاى عجيب مىرفت و از تركان سفاك قنقلى براى كشتارهاى بىامان استفاده مىكرد . « . . . و چون ملكى يا ناحيتى مسلم شدى ، صاحب آن ملك را بر سبيل ارتهان به خوارزم آوردندى ، تمامت را در شب به دجله انداختى . . . » « 2 » و اين جنايت يعنى غرقه ساختن مردم بىگناه در آب جيحون ، در ميان سلاطين خوارزم ، امرى معتاد بود و همين كار را آتسز با اديب صابر ، شاعر عهد خود نيز كرده بود . « 3 » وجود همين تركان خاتون خود از علل بزرگ انقراض دولت خوارزمشاهيان بود و او به سبب اطاعت يا عدم اطاعت زنان سلطان محمد ، با فرزندان آنان دوستى يا دشمنى مىورزيد و مخالفت او با جلال الدين منكبرنى از اين بابت بود . جلال الدين منكبرنى كه شجاعت و شهامت و جنگاورى و ايستادگى او در برابر مغول ، به واقع قابل‌تحسين مىتواند بود ، اخلاقا مردى خشن و سفاك و شرابخواره و غلام‌باره بود . . . از اين گونه مردان غلام‌بارهء فاسد و شرابخواره و خونريز و غارتگر در دوره‌اى كه مطالعه مىكنيم كمياب نيستند و به وفور مىتوان از آنان يافت . و مطالعهء مختصر در احوال اين افراد ، اين نكته را به خوبى بر ما روشن مىكند . و عجب در آن است كه بسيارى از همين غلامان وثاق ، بعد از رشد ، تبديل به سرداران و امراى زمان مىشدند و بر دوش مردم بدبخت سوار مىگشتند . اين فسادها و تباهكاريها و تظاهرات به فسق ، تنها به اواخر دوره‌اى كه مورد مطالعه ماست اختصاص نداشت بلكه هم از اواسط عهد سلاجقهء بزرگ شروع شد . و اينك توصيفى را كه عماد الدين محمد بن حامد اصفهانى از وضع دولت بركيارق كرده است ، براى نمونه مىآوريم : « وزارت بركيارق بعد از غلبه او بر اصفهان با عز الملك ابو عبد الله حسين بن نظام الملك بود و او مردى بسيار شرابخواره بود . رأى صواب و تدبير نيكو نداشت از كفايت دور و به گمراهى نزديك و معروف به قصور و عجز و سستى بود . چون اختلال كار مملكت بعد از نظام الملك بسيار شد ، تصور كردند كه نظام آن با يكى از اولاد آن وزير بازخواهد گشت . به همين سبب او را وزارت دادند و عزت و مكانت نهادند . . . و استاد على بن ابو على قمى
هامش
( 1 ) . جهانگشاى جوينى ، ج 2 ، ص 198 ( 2 ) . جهانگشاى جوينى ، ج 2 ، ص 198 ( 3 ) . همان كتاب ، ص 8