سخت بىمنتها و عظيم بود . . . » ولى بطورى كه در تاريخ بيهقى آمده است ، در وصول اين عطايا با مشكلات گوناگون روبرو شدند . فرياد اعتراض مردم بلند شد « . . . عنفها و تشديدها رفت . . . و بيكبار دلها سرد شد . . . » بوسهل بدنام و بىآبرو و پشيمان شد . به قول ابو الفضل بيهقى : « او نخست ببريد و اندازه نگرفت ، پس بدوخت ، تا موزه و قبا تنگ و بىاندام آمد . » « 1 » يعنى در اين كار بىمطالعه اقدام كرد و زيان آن را ديد ، با اين همه سلاطين مستبد متنبه نمىشوند و به مشورت و بحث و گفتگو در مسائل اجتماعى و سياسى تن نمىدهند ، غالبا دستورهاى ناصواب مىدهند و از اين راه به مصالح مردم و منافع خودشان خيانت مىكنند .
نظرى كلى به وضع اجتماعى مردم
پس از روى كار آمدن حكومت سامانيان ، مدت يك قرن امنيت و آرامش نسبى در ايران زمين برقرار بود و از بركت همين تمركز و امنيت ، در زمينههاى مختلف اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى موفقيتهايى نصيب مردم شد . در دورهء حكومت غزنويان نيز مادام كه مسعود از سلاجقه شكست نخورده بود ، كمابيش مردم از نعمت امنيت و سكون برخوردار بودند . ولى پس از آنكه بين شاهزادگان غزنوى اختلاف افتاد و غزنويان و غوريان به جان هم افتادند ، مناطق شرقى ايران دستخوش ناامنى و عدم ثبات گرديد . در دورهء سلاجقه نيز مادام كه طغرل بنيان حكومت خود را استوار نكرده بود امراى ترك بدون بيم و هراس بر جان و مال مردم تعدى و تجاوز مىكردند . در دورهء قدرت طغرل و ملكشاه ، مردم تا حدى در امنيت مىزيستند . ولى پس از آنكه ملكشاه وفات يافت ، در نتيجه اختلافى كه بين فرزندان او درگرفت ، بار ديگر بازار تجاوز و زورگوئى ، در مناطق مختلف ايران رونق گرفت . مخصوصا پس از شكست سنجر ، از تركان غز آتش ناامنى زبانه كشيد . غالبا شهرها از دست متجاوزى به دست زورگوئى ديگر مىافتاد و مال و جان و ناموس مردم در اين ميانه ، مورد تعدى و تجاوز قرار مىگرفت . اين اوضاع دلخراش نه تنها در اشعار و آثار منظوم اين دوران به چشم مىخورد ، بلكه مورخان حقيقتگويى چون راوندى نويسندهء راحة الصدور و عماد الدين اصفهانى نويسندهء تاريخ دولت آل سلجوق و عدهاى ديگر از محققان و مورخان اين عصر تا حدى پرده از روى مظالم و ستمگريهاى زورمندان زمان خود برداشتهاند . به قول استاد ذبيح الله صفا « در اين دوره معمولا كسانى بر مردم فرمانروايى و بر مال و جان مسلمانان حكومت داشتهاند كه هريك چندى نزد امير و سلطانى به غلامى گذرانده باشند ، و آن ديگران نيز كه به همراهى قبايل زردپوست بر ايران مىتاختند و حكومتى به دست مىآوردهاند ، عادتا مردمى بيابانگرد و وحشى بودهاند كه جز شمشير زدن و كشتار و غارتگرى ، كار ديگرى نمىدانستند . فرمانبردارى از اين قبيل مردم كه يا با سوابق زشت يا از راه چپاول و قتل
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، از ص 337 تا 340 ( به اختصار )