تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
چنين زحمتها از اهل شهر دفع مىكنيم . ايشان از مؤنت يك باغ من بتنگ مىآيند . رئيس عذرخواهى مىنمود و گفت آن شخص ما را نديده است و اين تظلم بىعلم صلحا و اعيان بوده است . بعد از اين حديث ، چهار ماه بگذشت و سلطان محمود به جانب غزنين مىرفت . در راه ابو نصر را بخواند و گفت : حكمى بنويس كه : اهل بلخ را از مؤنت آن باغ معاف دارند و از مال جهودان عمارت كنند ، چون نشان نوشته شد گفت : به سرهنگى بده تا ببرد و از ايشان بسيار توقع نكند و پانصد درم زيادت نگيرد . » « 1 » اندرز ابو الفضل بيهقى به زمامداران زمان : بيهقى در تاريخ معروف خود سلاطين و زمامداران را به عبرت‌اندوزى از كار جهان فرامىخواند و خطاب به آنان مىگويد : « تواريخ ، خزاين اسرار امور است ، چنان‌كه اطباء از بيماريهاى گذشته كه افتاده است و اطباى بزرگ آن را علاج كرده ، دستور سازند ، و بدان اقتدا كنند و آن را امام دانند - همچنين وقايعى كه افتاده باشد و سعاداتى كه در عهد گذشته مساعدت نمود ، اسباب آن بدانند . و از آنچه احتراز بايد كرد احتراز كنند . . . هركه در تاريخ تأمل كند ، در هرواقعه كه او را پيش آيد ، نتيجهء عقل جمله عقلاى عالم به وى رسيده باشد و دست غوغا و لشكر وقايع و حوادث از تاراج ذخاير فكرت او بسته باشد . . . » در آغاز سلطنت مسعود غزنوى نيز مىبينيم كه اين سلطان جوان و مال‌پرست علىرغم اندرز دوستان حقيقى خود ، دست به اقداماتى مىزد ، كه حاصل آن خسران و بىآبروئى بود . آزمندى مسعود : پس از آنكه مسعود برادر كهتر خود « امير محمد » را از اريكهء سلطنت به زير افكند و در اثر تحريك و اغواى بوسهل زوزنى بر آن شد كه تمام پولها و مالهايى را كه برادرش براى دلجوئى مردم به « تركان و تازيكان و اصناف لشكر » و ديگر قشرهاى اجتماعى داده است از آنان پس بگيرند ، براى اجراى اين نقشه ، از خازنان نسخهء اموال اهدايى را طلبيدند . و بوسهل زوزنى كه مردى خبيث و بدنهاد بود ، مأمور وصول اين مالها گرديد . و اميدوار بود كه هفتاد و هشتاد هزار هزار درهم وصول كند . هرچند خواجه بزرگ و ابو نصر مشكان و ديگر رجال و شخصيتها معتقد بودند كه از اين اقدام « زشت‌نامى بزرگ حاصل آيد و از اين مال بسيار بشكند ( حيف و ميل شود ) كه ممكن نگردد كه بازتوان ستد . . . » سلطان مسعود و زوزنى و همكاران او كه دل به اين مال بسته بودند سخت پافشارى مىكردند ، بونصر مشكان براى حفظ شخصيت خود معتمدى به نزد خازنان فرستاد و از آنان خواست كه صورتى از آنچه در روزگار امير محمد به او داده‌اند بفرستند . و آنها با مراجعه به دفاتر ، فرستادند . و او بىدرنگ هرچه گرفته بود پس داد . سلطان مسعود از اين خبر شادمان شد « كه بوسهل زوزنى و ديگران گفته بودند كه از آن همگان همچنين باشد . و در آن دو سه روز بونصر مستوفى را و خازنان و مشرفان و دبيران خزانه بنشاندند و نسخت صلات و خلعتها بكردند مالى
هامش
( 1 ) . در پيرامون تاريخ بيهقى ، پيشين ، ج 2 ، ص 668
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 105 | مرتضى راوندى