بود . » « 1 »
افضل از ندما و برآوردگان اتابك قطب الدين محمد بود و ضمن تعريف از محاسن او ، اين نكته را بيان مىكرد : « از اخلاق ناپسنديدهء او آن مىدانستم كه در پردهء ظلام بدرههاى زر ريخته و تختههاى نقرهفام به در سراى امراء و غلامان مؤيدى مىفرستاد و بامداد در وضع خوانى و اطعام نانى مضايقت مىفرمود . و درين باب به تصريح و تعريض مىگفتم و اثر نمىكرد . » « 2 »
يعنى حتى عيب امرا را در حضور آنان بازگو مىكرده است . دربارهء ملك دينار نيز كه باز از ممدوحين او بوده است ، از ذكر معايب خوددارى نكرده و مثلا گويد : « اگر بدره زر در پيشانى مادر خود بديدى ، آن را بشكافتى و زر بيرون آوردى . »
سختيها و مرارتهاى مردم و قحطيها و اثرات اقتصادى جنگهاى دوران بيست ساله فترت سلاجقه كرمان كه عصر زندگى افضل بوده است به دقت و صحت و شيوائى ضبط شده و چنان داستان آن بازمىگويد كه گويى ايشان در زمان او زندگى مىكنند و وقايع را به چشم مىبينند ، وقتى كه لشكريان اتابك يزد به كرمان روى مىآورند و محصول مردم را ضبط مىكنند گويد : « در آخر خرداد به در بردسير خيمه زدند و بر سر غلهء توده ، و جو دروده ، فرود آمدند . . . هر سال رعيت بيچاره وام مىكردند يا خان و امان مىفروختند و تخم غله از طبس و ديگر جانب مىخريدند و مىكاشتند و ديگرى مىدرود و ديگرى مىخورد . » « 3 »
حدود آزادى انتقاد
سلطان محمود در بلخ باغى بسيار زيبا براى تفريح شخصى پديد آورد و گاه در آن به شراب و عيش مشغول مىشد . يك روز به اطرافيان خود گفت : نمىدانم چرا در اين باغ لذتى چنان كه بايد دست نمىدهد .
ابو نصر مىگويد كه : « عرضه داشتم كه : سبب آن مرا به خاطر آمد اما مىترسم كه بگويم ، سلطان گفت : بگوى . گفتم : به آن سبب كه جمله اهل بلخ از مؤنت بيگار اين باغ غمگيناند و هر سال مبالغى تخصيص مىكنند ، از براى غمخوردن اين باغ ، بدان سبب نشاطى به خاطر سلطان نمىرسد ، سلطان را اين سخن سخت آمد و با ابو نصر بد شد و چند روز سخن نكرد ناگه در گذرى مىگذشت جمعى داد خواسته تظلم نمودند ، هم از رهگذر عمارت باغ ، سلطان فرمود كه شما را ابو نصر انگيخته باشد . ابو نصر گفت : من شنيدم كه سلطان اين سخن گفت و من از قضيهء تظلم ايشان خبر نداشتم اما مجال جواب گفتن نبود . بعد از آن رئيس بلخ را طلبيد و فرمود : در فلان تاريخ كه لشكر ايلخانيان ببلخ آمد و ما در ملتان بوديم ، از آنجا تاختن كرديم و ايشان را برانديم .
چه مقدار اهل بلخ را رسيده باشد ؟ رئيس گفت : نقصان آن را حدود و اندازه نيست . شهرى را به يكباره خراب كردند و مدتهاى مديد بايد تا بدان حال رسد يا نرسد . پس سلطان گفت : ما هم
هامش
( 1 ) . تلخيص از : تاريخ كرمان ، به اهتمام باستانى پاريزى ، تهران ، ابن سينا 1352 ، ص 14 - 113 ، و بدايع الزمان ص 32
( 2 ) . تاريخ سلاجقهء كرمان ، ص 42
( 3 ) . همان كتاب ، ص 98 ، و با بدايع الزمان ، همان ، ص 81