توسعه ، تضادهاى خارجى ميان اين كشورها و كشورهاى پرتوسعه . . . اين تعارضها در نتيجهء افزايش تماسها و ارتباطات ، و همچنين در نتيجهء همان كوششى هم كه براى توسعه مىشود ، تشديد مىيابد . هنگامى كه سرخپوستان امريكاى لاتين ، دهقانان بيشههاى افريقا يا دشتهاى آسيا در تنهايى خود زندانى بودند و كموبيش جدا از دنيا بهسر مىبردند ، تهيدستى و نابرابرى از امروز بر آنها كمتر سنگينى مىكرد ؛ چه امروز ، راديو ، سينما ، تلويزيون ، به آنان وجود تمدنهاى ديگرى را ، كه زحمت ايشان را كاهش مىدهد ، آموخته است . . . هنگامى كه انسان در جهان مرده و غير متحركى زندگى مىكند ، در آن ظلم و بدبختى قابل تحملتر است ؛ اما موقعى كه اين جهان شروع به حركت مىكند ، و اميد به عدالت بيشتر و بدبختى كمترى ممكن است ، بدبختى و ظلم كمتر قابل تحمل مىشود .
دموكراسى به هيچوجه نمىتواند در كشورهاى كمتوسعه به علت بيسوادى و كمى فهم و دانش عمومى ، تحقق پذيرد . به همين جهت ، عوامفريبيها و دروغگوييها در تودهء مردم مؤثر مىافتد . احزاب و انتخابات آزاد در اين كشورها به معنى واقعى كلمه وجود ندارد ، حكومتها به سوى استبداد و فساد گرايش دارند . در چنين شرايطى ، ملل ثروتمند بيشازپيش ثروتمند ، و ملل فقير بيشازپيش تهيدست مىشوند . زيرا كه ملل ثروتمند ، همچون بورژوازى كه طبقهء كارگر را در سرمايهدارى استثمار مىكند ، ملل فقير را استثمار مىنمايد . كمكهاى فنى جز سراب چيز ديگرى نيست ، و تا حدودى به صدقه ، در انگلستان دوران ديكنس « 1 » شبيه است .
به علل سياسى ، پارهاى از ملل ثروتمند به بعضى از ملل فقير بيشتر و گاهى هم خيلى بيشتر از آنچه دريافت مىكند ، مىدهند ؛ مثل فرانسه در افريقا ، و امريكا در ويتنام . بطوركلى مجموع فداكاريهاى ملل ثروتمند براى كمك به كشورهاى كمتوسعه ، كمتر از منافعى است كه در اثر قيمت ارزان مواد اوليهاى كه از اين كشورها مىخرند ، به دست مىآورند . جوامع صنعتى ، جوامع كشاورزى را با استفاده از ضعف اقتصادى آنها استثمار مىكند .
حكومتهاى غربى با استفاده از موضوعاتى چون خيرخواهى مسيحى و طرد كمونيسم ، مىتوانند براى كمك به كشورهاى كمتوسعه ، مالياتدهندگان خود را به فداكاريهاى بيشترى راضى كنند ، ولى هرگز نمىتوانند سازمانهاى عظيم سرمايهدارى را به تغيير ماهيت وادارند ؛ چه سرمايهدارى با يك همكارى بين المللى واقعى براى كمك به كشورها ، جهت رهايى از تناقضات مرحلهء بينابينى ، مخالف است . هيچ كشور كمتوسعهاى نمىتواند با ملل صنعتى بزرگ مقابله كند ، زيرا كه دو رقيب زياده از اندازه نابرابرند .
. . . شرق و غرب با گذشت زمان ، از لحاظ بينش سياسى بههم نزديك مىشوند ، غربيها اكنون كمابيش قبول دارند كه عوامل اقتصادى و اجتماعى نقش اساسى در توسعهء تضادهاى سياسى بازى مىكند . كمونيستها نيز از مدتها پيش اعلام كردهاند كه با وجود اختلاف رژيم سياسى و اقتصادى ، شرق و غرب مىتوانند در بسيارى از زمينهها همكارى و همقدمى كنند ، و در پناه همزيستى مسالمتآميز ، فعاليتهاى فرهنگى و اقتصادى بين دو دنياى شرق و غرب آغاز
هامش
( 1 ) .Dickens