امكانات بيشترى براى كسب دانش دارد . . . و بالاخره روابط نزديكانش در شروع زندگى به وى كمك مىكند . . . با پيدايش سرمايهدارى و ماشينيسم ، نابرابريها از بين نرفت ، اما از شدت و حدت آن كاسته شد . در دورهء قرون وسطى ، اقليتى ممتاز در فراوانى بهسر مىبردند ، در حالىكه تودهء مردم محروميتهاى شديدى را تحمل مىكردند . در غالب اوقات ، هرچه فقر عمومى بيشتر باشد ، ثروت ارباب ، روز بروز افزونتر است . . . هنگامى كه عامهء مردم ژنده - پوشند ، صاحبان امتياز جامههاى زربفت بر تن راست مىكنند ، و هنگامى كه مردم در زاغه - هاى محقر سكنى دارند يا در زير آسمان مىخوابند ، ثروتمندان براى خود ، كاخهاى مجلل مىسازند . . . رشد سرمايهدارى و ماشينيسم موجب توسعهء اقتصادى گرديد ؛ بطورى كه امروز « فاصلهء راكفلر با كارگر سادهء امريكايى كمتر از فاصلهء بارون قرون وسطايى با سرفش مىباشد . . .
جوامع صنعتى به سوى ثروتهاى بزرگ و بدبختيهاى بسيار بزرگ تحول مىپذيرند . . . ازدياد رفاه مادى و وسايل راحتى ، توسعهء موجبات فراغت و تفنن ، كه نشاندهندهء فراوانى اقتصادى و نتيجهء پيشرفت فنى است ، از اهميتى كه به نابرابريها و تضادهاى حاصل از آن داده مىشود ، مىكاهد . وقتى كه در برابر كاخها ، قومى ژندهپوش ، گرسنه ، و آلونكنشين را اتومبيلهاى توانگران ، گلولاى اندود مىكند ، ظلم به شدت احساس مىشود و حسرت عظيم است . تنها خشونت يا تسليم و رضاى ناشى از بدبختى و نادانى مىتواند اين وضع را حفظ كند . ولى هنگامى كه ماشين كاديلاك يكى از خداوندان سرمايه از ماشين سيتروئن كوچك كارگرى جلو بزند ، قطعا حسرت از نداشتن چنين وسايلى هست ولى به شكل سطحيتر و ثانويتر ، هيجانها كاهش مىيابد ، نوعى « توافق » بهوجود مىآيد ، و مبارزهء سياسى ملايمتر مىشود . در اينكه پيشرفت فنى ، از اين راه ، موجب كاهش تضادهاى سياسى بطوركلى مىشود ، جاى بحثى نيست . مقايسهء ميان جوامع پرتوسعه و كمتوسعهء كنونى در مجموع ، اين امر را تأييد مىكند . در جوامع پرتوسعه ، احساسات انقلابى فروكش مىكند ، ارادهء درهم شكستن كامل نظام مستقر محو مىشود . . . برعكس ، در جوامع كمتوسعه ، مردم در وضع انفجارآميزى به سر مىبرند ، كه تضادهاى كاهشناپذير ، خشونتها را بهبار مىآورد . . . تشخيص جوامع ثابت از جوامعى كه دستخوش تحول سريع هستند ، احتمالا به همان اندازه مهم است كه تشخيص جوامع پرتوسعه از جوامع كمتوسعه . در جوامع ثابت ، نظم موجود ، هرچههم ظالمانه باشد ، عموما پذيرفته شده است ، و اين نظم طبيعى انگاشته مىشود . از نظر جامعهشناسى هرچيزى كه از مدتها پيش وجود داشته باشد ، به نحوى كه نسلهاى زندهء حاضر ، و نسلهاى گذشته چيزى ديگر وراى آن نديده باشند ، « طبيعى » است . هيچگاه تصور نمىرود كه ممكن است چنين نظم آبا و اجدادى بههم خورد ؛ همه ديگر به آن عادت كردهاند . . . بدينسان ، ظلم و نابرابرى ، خودسرى و تسلط ، در پايان كار ، با گذشت زمان ، قابل تحمل مىشود ؛ به طريقى كه براى حفظ آنها استفاده از خشونت لازم نيست . . . از سوى ديگر ، پيشرفت فنى بدون دشواريها ، برخوردها ، و تناقضات حاصل نمىشود . . . امروز بيشتر ملل دنياى سوم كه از خمودگى طولانى و ثبات تقريبا هزار سالهاى به در آمده و دستخوش تحول سريعى شدهاند ، دچار آنند . از نظر مادى ، مساعى آنها جهت تغيير و دگرگونى ، وادارشان مىكند تا در سراسر دورهء بينابينى ساختمان زيربناى يك
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 66
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٦٦