تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 694

مساهمون:

ص٦٩٤
منع ، جز رغبت را افزون نمىكند . . . » « 1 » باوجود اين تعليمات عارفانه ، نبايد فراموش كنيم كه مردم ايران ، مخصوصا در دوران بعد از اسلام ، به مسائل ناموسى سخت پايبند بودند ، و گاه دختران و زنان خود را مىكشتند تا به دست دشمن نيفتد . در كتاب طبقات ناصرى به نمونه‌اى از اين تعصبات برمى - خوريم « چون در طمغاج رسيديم ، بر يك موضع در پاى حصار ، استخوان آدمى بسيار جمع بود كه استفسار كرده آمد . چنان تقرير كردند كه در روز فتح اين شهر ، بيست‌هزار دختر بكر را از اين برج بيرون انداختند و همانجا هلاك شدند تا به دست لشكر مغول نيفتد ؛ اين جمله استخوانهاى ايشان است . » « 2 » حالات زن بد ، به نظر اوحدى مراغه‌اى از جام‌جم :
زن به چشم تو گرچه خوب شود * زشت باشد چو خانه‌روب شود زن مستور شمع خانه بود * زن شوخ آفت زمانه بود پارسا مرد را سرافرازد * زن ناپارسا براندازد چون تهى كرد سفره و كوزه * دست يازد به چادر و موزه پيش قاضى برد كه مهر بده * به خوشى نيستت به قهر بده زن پرهيزكار طاعت دوست * با تو چون مغز باشد اندر پوست زن ناپارسا شكنج دل است * زود دفعش بكن كه رنج دل است زن چو خامى كند بجوشانش * رخ نپوشد كفن بپوشانش زن بد را قلم به دست مده * دست خود را قلم كنى زان به به جداييش چند روز بساز * چند شب نيز طاق و جفت مباز زن چو بيرون رود بزن سختش * خودنمايى كند بكن رختش پيش خود مستشار گردانش * ليك كارى مكن به فرمانش راز خود بر زن آشكار مكن * خانه را بر زنان حصار مكن زن بد را نگاه نتوان داشت * نيك زن را تباه نتوان داشت گر جوى خرج سازى از مالش * نرهى تا تو باشى از قالش غول خود را مدان بجز زن خود * برمنه پاى او به گردن خود زانكه چون غول در سراى شود * گردنت را دوال پاى شود
مولانا حسن شاه شاعر در بدايع الوقايع ، اشعارى دارد كه معرف جلوه‌هايى از زندگى خانوادگى در آن ايام است :
در شعر و در نديمى و در علم و در ادب * نى در عجم يكى چو من است و نه در عرب استاد عصر خويشم و هرجا كه مىروم * از مكه ، مصر و شام و دمشق است تا حلب اينم حسب بس است كه بگذشتم از نود * در لطف شعر و طبع مرا بس بود نسب كو محرمى چنان كه توانم حديث گفت * تا خود چه بود حاصل عمرم و ما كسب
هامش
( 1 ) . فيه مافيه ، پيشين ، ص 88 ( به اختصار ) . ( 2 ) . تاريخ مغول ، پيشين ، ص 21 .