تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 690

مساهمون:

ص٦٩٠
در كتاب كليله و دمنه ، باب بوزينه و باخه ، مىنويسد : « سزاوارترين چيزىكه خردمندان از آن تحرز نموده‌اند بيوفايى و غدر است ، خاصه در حق دوستان ، و از براى زنان كه نه در ايشان حسن عهد صورت بندد و نه از ايشان وفا و مردمى چشم توان داشت . . . و هرگز علم به نهايت كارهاى زنان و كيفيت بدعهدى ايشان محيط نگردد . . . » « 1 » و در باب بوف و زاغ ، مىخوانيم كه از سر خيرخواهى مىگويد : « صحبت زنان را چون مار افعى پندارد كه از او هيچ ايمن نتوان بود ، و بر وفاى او كيسه‌اى نتوان دوخت . . . » « 2 » در اين حكايت ، كه منسوب به شمس تبريزى است ، تأكيد شده كه قبل از ازدواج ، زن و مرد يكديگر را ببينند و در صورتىكه مرد زن را پسنديد تن به ازدواج دهد . « واعظى خلق را تحريص مىكرد بر زن خواستن و تزويج كردن ، و احاديث مىگفت ؛ و زنان را تحريص مىكرد بر سر منبر به شوهر خواستن ؛ و آنكس‌كه زن دارد تحريص مىكرد بر ميانجى كردن و سعى نمودن در پيونديها ؛ و احاديث مىگفت از بسيارى كه مىگفت كه « الصوفى ابن الوقت . » يكى گفت : من مرد غريبم ، مرا زنى مىبايد . واعظ رو به زنان كرد و گفت : اى عورتان ميان شما كسى هست كه رغبت كند ؟ گفتند كه هست . گفت : تا برخيزد ، پيشتر آيد . برخاست ، پيشتر آمد . گفت . رو باز كن تا ترا ببيند كه سنت اين است از رسول عليه السلام كه پيش از نكاح يك‌بار ببيند . روى باز كرد . گفت : اى جوان بنگر ، گفت : نگريستم . گفت : شايسته هست ؟ گفت : هست . گفت : اين عورت را چه دارى از دنيا ؟ گفت : خركى دارم سقايى كند و گاه گندم به آسيا برد و هيزم كشد ، از اجرت آن به من رسد . واعظ گفت : اين جوان مردمزاده مىنمايد و متميز ، نتواند خر بندگى كردن . ديگرى هست ؟ گفتند : هست . همچنين پيش آمد ، روى بنمود . جوان گفت : پسنديده است . گفت : چه دارد گفت : گاوى ، گاهى آب كشد ، گاهى زمين شكافد ، گاهى گردون كشد ، از اجرت آن به دو رسد . گفت : اين جوان متميز است ، نشايد گاوبانى كند . ديگرى هست ؟ گفتند : هست . گفت : خود را بنمايد . بنمود . گفت : از جهاز چه دارد گفت : باغى دارد . واعظ روى بدين جوان كرد گفت : اكنون تو را اختيار است از اين هرسه ، هركدام موافقتر است قبول كن . آن جوان بن گوش خاريدن گرفت ، گفت : زود بگو كدام مىخواهى ؟ گفت : خواهم كه بر خر نشينم و گاو را پيش مىكنم و سوى باغ مىروم : گفت : آرى ، ولى چنان نازنين نستى كه تو را هرسه مسلم شود . » « 3 »

زناشويى تحميلى :

در زناشويى ، از ديرباز به علايق و تمايلات زنان و جوانان توجه نمىشده ، و غالبا پدران و مادران مقاصد و نيات خود را به فرزندان تحميل مىكردند و آنها را به قبول ازدواجهاى غيرمتناسب و ناهماهنگ مجبور مىساختند . مولوى در حكايت « كنيزك و شاه » ، نمونه‌اى از اين ازدواجهاى تحميلى را توصيف ، و ناراحتيهاى روحى و جسمى معشوق را توصيف مىكند :
هامش
( 1 ) . همان ، ص 248 . ( 2 ) . همان ، ص 208 . ( 3 ) . مقات شمس ( نسخهء عكسى ، ص 109 - 108 ) به نقل از : تحقيق احوال و زندگانى مولانا جلال الدين ، پيشين ، ص 90 ) .