پيرزنى را پرسيدند كه ديهى بيشتر دوست دارى يا . . . ى ؟ گفت : من با روستائيان گفت و شنيد نمىتوانم كرد . » « 1 »
« از فرزندى كه فرمان نبرد ، و زن ناسازگار و خدمتكار حجتگير ، چارپاى پير و كاهل و دوست بيمنفعت برخوردارى طمع مداريد . » « 2 »
رازى و گيلانى و قزوينى باهم به حج رفتند . قزوينى مفلس بود و رازى و گيلانى توانگر بودند . رازى چون دست در حلقهء كعبه زد ، گفت : خدايا به شكرانهء آنكه مرا اينجا آوردى « بليان » و « بنفشه » را از مال خود آزاد كردم . گيلانى چون حلقه بگرفت ، گفت : بدين شكرانه ، « مبارك » و « سنقر » آزاد كردم . قزوينى چون حلقه بگرفت ، گفت : خدايا تو مىدانى كه من نه بليان دارم و نه سنقر و نه بنفشه و نه مبارك ، بدين شكرانه مادر فاطمه را از خود به سه طلاق آزاد كردم . « 3 »
« نجارى زنى بخواست . بعد از سه ماه پسرى بياورد . از پدرش پرسيدند . اين پسر را چه نام نهيم ؟ گفت : چون نهماهه را به سه ماه آمده است ، او را « چاپارايلچى » نام بايد كرد . » « 4 »
المجرد : آنكه به ريش دنيا بخندد
ذو القرنين : آنكه دو زن دارد
البوسه : دلال جماع
البدبخت : جوانى كه زن پير دارد
الطلاق : علاج او
لغوز : بالاى غوز : مادر زن
العشق : كار بيكاران
الخاتون : آنكه معشوق بسيار دارد
صاحب الخير : آنكه پيرزنى را به جماعى بنوازد
الروسياه : عاشقى كه بار اول به معشوق رسد و كيرش برنخيزد
البيريش : زن روباز
الپاكدامن : زنى كه يك دوست بيش ندارد
العاشق : اسم فاعل « المعشوق » اسم مفعول
الامرد : راهنماى شهوت
البوسه : وكيل و وصى و چاشنى جماع
الغول : دلاله
اشقى الاشقياء : آنكه بيشتر دارد
الشهوة : خانه برانداز مرد و زن
القوچ و الشاخدار : آنكه زنش قصهء « ويس و رامين » خواند
الفرج بعد الشدة : لفظ سه طلاق
هامش
( 1 ) . همان ، ص 264 .
( 2 ) . همان ، ص 209 .
( 3 ) . همان ، ص 271 .
( 4 ) . همان ، ص 272 .