تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 684

مساهمون:

ص٦٨٤
بيرون رفتن از منزل ، خود را مىپوشانند ، و برقع برخ مىافكنند ، بطورىكه چيزى از تن آنان نمايان نيست . زنان شيرازى صدقه و احسان زياد مىدهند ، و از غرايب رسوم ايشان اين است كه روزهاى دوشنبه و پنجشنبه و جمعه در جامع بزرگ شهر براى استماع بيانات واعظ گرد مىآيند ؛ و گاهى عدهء حاضرين اين مجالس به هزار ياد و هزار تن مىرسد ، و از شدت گرما هركدام با بادبزنى كه به دست دارند خود را باد مىزنند ، و من در هيچ شهرى نديدم كه اجتماعات زنان به اين انبوهى باشد . » « 1 » ابن بطوطه ضمن توصيف حكومت سلطان ابو اسحق در شيراز ، مىگويد : « موقعى كه شيخ حسين مىخواست « طاش خاتون » ، زن ترك ، و دو برادرش را به عراق برد . اين عمل بر بانوى ترك گران آمد ، چون به وسط بازار رسيد ، نقاب از چهره برگرفت . خاتون بر عادت زنان ترك ، معمولا با روى باز بيرون مىرفت ، ليكن آن روز از خجالت ، نقاب بر چهره افكنده بود . وى از شيرازيان استمداد كرد و گفت : اى مردم شيراز ، من زن فلانم و نامم فلان است . آيا شما مىگذاريد كه مرا بدين‌سان از ميان شما بيرون كنند ؟ درودگرى ، كه پهلوان محمود نام داشت و من او را در بازار شيراز ديدم ، برخاست و گفت . نه ، نمىگذاريم و ابدا راضى نخواهيم شد كه او را از شيراز بيرون برند . مردم نيز آواز در آواز او دادند . شورش درگرفت ، همهء شيرازيان سلاح برداشتند و عدهء زيادى از سربازان را كشتند و مالهاى فراوان گرفتند و خاتون را با پسرانش نجات دادند . » « 2 » ابن بطوطه ضمن وصف « ماردين » ، كه يكى از زيباترين شهرهاى اسلامى بوده ، طرز داورى قاضى برهان الدين را در حق زن بينوايى چنين بيان مىكند : « قاضى برهان الدين روزى بيرون مسجد نشسته ، زنى پيش او آمد و پرسيد كه اى شيخ ، قاضى كجاست ؟ گفت : چكار دارى ؟ گفت : شوهرم جز من زن ديگرى هم دارد و در قسمت ميان ما مراعات عدالت نمىكند و مرا كتك زده است ؛ و هرچه خواستم پيش قاضى بيارمش ، نيامد . من زن فقيرى هستم ، پولى ندارم به مأمورين قاضى بدهم تا او را جلب كنند . شيخ پرسيد : منزل شوهرت كجاست ؟ گفت : در قريهء ملاحين بيرون شهر . گفت : من حاضرم كه با تو بيايم . زن گفت : به خدا من چيزى ندارم به تو بدهم . قاضى گفت : من چيزى نمىخواهم ، برو در بيرون قريه منتظر باش كه من نيز به دنبال مىرسم . شيخ بىآنكه كسى از مأمورين را با خود ببرد ، چنان كه معمول وى بود ، تنها بيرون شهر رفت و آن زن ، وى را به خانهء شوهر برد و شوهر گفت : اين شيخ منحوس كيست كه با خود آورده‌اى ؟ شيخ گفت : تو راست مىگويى من شيخ منحوس هستم ، ليكن تو بايد رضايت زن خود را حاصل كنى . سخن به درازا كشيد و مردم گرد آمدند و قاضى را شناخته و بر او سلام كردند . آن مرد را ترس فراگرفت و شرمنده گشت . قاضى گفت : هيچ بحثى بر تو نيست ، فقط بايد روابط خود را با زنت اصلاح كنى . رضايت خاطر زن را به دست آورد ، و قاضى پولى به اندازهء يك روز به آنان داد و به شهر مراجعت كرد . » « 3 »
هامش
( 1 ) . ج 1 ، ص 194 . ( 2 ) . همان ، ص 194 ( به تصرف ) . ( 3 ) . همان ، ص 232 .