تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 686

مساهمون:

ص٦٨٦
داشت كه در آن رخسار خود را مىنگريست . پيشاپيش آنان طبلها و بوقها و شيپورها زده مىشد . سه ميل با آنان حركت كرديم تا به ميدانى رسيديم . زنان آنجا پياده شدند و در آب رفتند و هرچه لباس داشتند از تن درآوردند و با زيورآلات آن تصدق دادند . سپس براى آنان جامهء خشنى آوردند كه بر سر و دوش خود انداختند . در نزديكى آنجا درميان گودالى آتش افروختند و روغن كنجد در آن مىريختند كه بر شدت اشتعال مىافزود . زنان چون به آتش نزديك شدند دستهاى خود را به علامت احترام بر سر خود فراز آوردند و شادىكنان خود را در آتش افكندند و خروش طبلها و بوقها و شيپورها برخاست . شاعر مىگويد :
جان فداى دوست كن ، كم زان زن هندونه‌اى * كز وفاى شو ، درآتش زنده سوزد خويش را

عشق شديد در زنان

ابن بطوطه مىنويسد : شيخ جمال الدين مروى زيبا و نيكوروى بود . « . . . زنى از اهل شاوه خاطرخواه او شد ، بطورىكه مكرر پيغام به او مىفرستاد و سر راه بر او گرفته اظهار عشق مىكرد ، و شيخ امتناع مىنمود . . زن چون از اصرار خود نوميد گرديد ، عجوزه‌اى را برانگيخت كه نامهء سربسته‌اى بر دست ، در آستان سرايى ، سر راه شيخ برگرفت و پرسيد : آقا خواندن بلديد ؟ شيخ گفت : بلى . عجوزه گفت : اين نامه از پسرم رسيده مىخواهم آن‌را براى من بخوانى . شيخ پذيرفت و چون نامه را بگشود ، عجوزه گفت : آقا پسرم زنى دارد كه در دالان خانه است . اگر لطف بفرماييد و آن‌را در كرياس ( هشتى ) بخوانيد كه او نيز بشنود ، سپاسگزار خواهم بود ، شيخ پذيرفت و همين كه پاى در هشتى نهاد ، عجوزه در را بست و آن زن كه در كمين بود با كنيزان خود بر سر شيخ ريخته او را به داخل خانه كشانيدند ، و زن شيخ را به خود خواند . شيخ چون ديد ، رهايى ميسر نيست ، موافقت نمود و گفت : من حرفى ندارم ، اما قبلا جاى طهارت را به من نشان بدهيد . نشانش دادند و او آب برداشته داخل طهارتخانه رفت و با تيغ تيزى كه داشت ، ريش و ابروان خود را تراشيد ، و بيرون آمد . زن كه او را به اين وضع ديد ، سخت متنفر شد و بفرمود تا او را از خانه بيرون كنند . از آن پس ، پيروانش تراشيدن سر و ريش و ابروان را بين خود مرسوم كردند . » « 1 » در اينجا براى تفريح خاطر خوانندگان ، جمله‌اى چند از آثار طنزآميز عبيد زاكانى را كه در لباس هزل كمابيش حقايقى از وضع عمومى عصر خود را آشكار كرده است نقل مىكنم : « زن مولانا عضد الدين پسرى بياورد كه سوراخ كون نداشت . طبيبان و جراحان چاره نيافتند ، بعد از سه روز بمرد . مولانا گفت : سبحان اللّه ، پنجاه سال چندانكه جستيم خلاف اين پسر يك كوندرست نيافتيم ؛ اين نيز سه روز بيش نزيست . » « 2 » « زنى كه سر دو شوهر خورده بود ، شوهر سيمش در مرض موت بود . بر او گريه مى - كرد و مىگفت : اى خواجه ، به كجا مىروى و مرا به كه مىسپارى ؟ گفت به ديوث چهارمين . » « 3 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 22 به بعد . ( 2 ) . كليات عبيد زاكانى ، پيشين ، ص 293 . ( 3 ) . همان ، ص 298 .