تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 681

مساهمون:

ص٦٨١
اعلام كردند . خواست كه زيادت ايقانى حاصل آرد آنگاه تدارك كند ، زن را گفت من به روستا مىروم يك فرسنگى بيش مسافت نيست ، اما روز چند توقفى خواهد بود توشه‌اى بساز . در حال مهيا گردانيد ، درودگر زن را وداع كرد و فرمود كه در خانه به احتياط بايد بست و انديشهء قماش نيكو بداشت تا در غيبت من خللى نيفتد . چون او برفت زن ميره ( معشوق و فاسق ) را بياگاهانيد و ميعاد آمدن قرار داد و درودگر بيگاهى از راه نبهره ( پنهانى ) در خانه رفت ؛ ميرهء قوم را آنجا ديد . ساعتى توقف كرد . چندانكه به خوابگاه رفتند بر كت ، بيچاره در زير كت ( تختخواب ) رفت تا باقى خلوت را مشاهدت كند . ناگاه چشم زن بر پاى او افتاد ، دانست كه بلا آمد ، معشوقه را گفت : آواز بلند كن و بپرس كه مرا دوستتردارى يا شوى را ؟ » چون پرسيد ، جواب داد كه « : بدين سؤال چون افتادى ؟ و ترا بدان حاجت نمىشناسم . در آن معنى الحاح بر دست گرفت . زن گفت : زنان را از روى سهو و زلت يا از روى شهوت ازين حادثها افتد و از اين جنس دوستان گزينند كه به حسب و نسب ايشان التفات ننمايند و اخلاق نامرضى و عادات نامحمود ايشان را معتبر ندارند ، و چون حاجت نفس و قوت شهوت كم شد به نزديك ايشان همچون بيگانگان باشند . لكن شوى بمنزلت پدر و محل برادر و مثابت فرزند است ، و هرگز برخوردار مباد زنى كه شوى را هزاربار از نفس خويش عزيزتر و گراميتر نشمرد ، و جان و زندگانى براى فراغ و راحت او نخواهد . . . چون درودگر اين فصل بشنود ، رقتى و رحمتى در دل آورد و با خود گفت . . . هيچ آفريده از سهو معصوم نتواند بود . بارى ، عيش بريشان منغص نكنم و آب روى او پيش اين مرد نريزم ، همچنان در زير تخت مىبود تا رايت شب نگونسار شد . مرد بيگانه بازگشت و درودگر به آهستگى بيرون آمد . . . و گفت اگرنه آزار تو حجاب بودى ، من آن مرد رنجور گردانيدمى و عبرت ديگر بيحفاظان كردمى ، لكن چون من دوستى تو در حق خويش مىدانم . . . دل قوى دار و هراس و نفرت را به خود راه مده و مرا بحل كن كه در باب تو چيزى انديشيدم . . . زن نيز حلمى در ميان آورد و خشم جانبينى تمامى زايل گشت . و اين مثل بدان آورم تا شما همچون درودگر فريفته نشويد و معاينهء خويش را به زرق . . . او فرو نگذاريد . . . » « 1 » در كتب داستانى مطالبى از خصوصيات اخلاقى ، زنان آمده است ، مؤلف طوطىنامه در قرن هشتم هجرى مىنويسد : « چندين هزار سال است كه در دور روزگار ، دفاتر و جرايد ، در غدر و مكر زنان و بى وفايى و بدعهدى ايشان در تحرير آورده‌اند ، هنوز حق حرفى نگزارده‌اند و ذره‌اى از هوا و قطره‌اى از دريا بيرون نياورده چه ايشان حورمثال و شياطين‌خصالند .
. . . از زنان گر وفا طمع دارى * باشد از غايت سبكسارى گرچه چون شير و شكر و شهدند * ناقص دين و ناقض عهدند
راى فرمود وزير را كه : اين همه كه گفتى مرا مقرر بود و اين زمان محقق‌تر گشت و ليكن بدانكه حق سبحانه و
هامش
( 1 ) . كليله و دمنه ، پيشين ، ص 22 - 217 ( به اختصار ) .