شهوت دايم مستحسن نيست . . . » « 1 »
يك زن وفادار
در مجلد پنجم ناسخ التواريخ سپهر ، بتفصيل ، از وفادارى و گذشت زنى از اهل مدينه سخن رفته كه خلاصهء آن اين است « يكى از روزها كه معاويه در كاخ خود آرميده بود ، از دور ديد كه مردى در گرمگاه روز با پاى برهنه ، به سوى كاخ او مىآيد . به نزديكان خود گفت كه او را اگر با من كارى باشد ، از ياريش سرباز نزنم . پس از مدتى ، حاجب گفت كه آن اعرابى به قصد ملاقات خليفه راهى دراز پيموده و اجازهء ديدار مىخواهد . خليفه پذيرفت . چون بار يافت ، خطاب به معاويه گفت : از عامل تو ، مروان شكايت دارم . چون معاويه چگونگى حال وى را جويا شد ، اعرابى با دلى پردرد زبان به سخن گشود و گفت : زنى داشتم كه چشم من به ديدار او روشن بود ، وار ماده شترى خرد امرار معاش مىكردم . چون قحطى پيش آمد ، كار معاش ما به سختى كشيد . پدرزن آگهى يافت ، روزى به سراى من آمد و دختر خويش را با خود برد و به من ناسزا گفت . چون از دورى زن به جان آمدم ، نزد عامل تو مروان رفتم و قصد خويش بازگفتم . مروان پدرزن مرا فراخواند و به او گفت : از چهرو دختر خود را كه در حبالهء نكاح اعرابى است بر خلاف سنت و شريعت ، بازگرفتى ؟
آن مرد يكباره راه انكار پيش گرفت و گفت : من اين اعرابى نمىشناسم . من گفتم : زن من « سعدى » را فراخوان ، تا حقيقت روشن شود . مروان چنين كرد ، چون سعدى به درگاه مروان آمد ، عامل تو دلباختهء جمال او شد و بدون گفتگويى مرا به زندان افكند و خطاب به پدرزن من گفت : اگر اين دختر را به شرط زناشويى به من سپارى ، هزار دينار كابين او كنم . پدرزن تسليم شد . سپس مرا پيش خواند و با ترشرويى گفت : سعدى را طلاق گوى . من نپذيرفتم ، پس مرا به زندان بردند و با انواع وسائل شكنجه و عذاب دادند ، تا مدت عدت سپرى شد . آنگاه او را به عقد خويش درآورد و مرا رها ساخت . اكنون براى دادرسى نزد تو آمدهام . معاويه بيدرنگ نامهاى ملامتآميز نوشت و سعدى را به نزد خود فراخواند . مروان ناچار سعدى را مطلقه كرد و نزد خليفه فرستاد .
خليفه نيز چون جمال سعدى ديد ، يكباره دل از دست داد و خطاب به اعرابى گفت : اگر سه كنيزك زيبا و هزاران دينار ، زر سرخ تو را دهم ، حاضرى در ازاى آن از سعدى دست بازدارى ؟
اعرابى سخت برآشفت و گفت : از جور عامل تو به نزد تو شكايت كردم ، اكنون از ستم تو كجا شكايت برم ؟ سرانجام خليفه گفت : او را مختار مىكنيم تا هركه را خواهد به همسرى اختيار كند . چون سخنان خليفه به پايان رسيد ، زن گفت : من هرگز به سبب تنگدستى از اين مرد جدا نشدم ، مرا با او سابقهء محبت قديم است ، با فقر و بينوايى او شكيبايى مىكنم ، چنان كه با نعمت او تنآسانى كردم . معاويه را از اين حس وفادارى زن شگفت آمد ، آن دو را آزاد گذاشت و دههزار درهم اعرابى را بخشيد . . . »
حكايت زير از كليله و دمنه نيز قابل توجه و خواندنى است .
رفتار شوهرى با زن خود
« . . . به شهر سرنديب درودگرى زنى داشت . . . و الحق به دو نيك شيفه و مفتون بود و ساعتى از ديدار او نشكيفتى . و همسايهاى را به دو نظرى افتاد و كار ميان ايشان به مدت گرم ايستاد . و طايفهء خسران ( اقوام شوهر ) بر آن وقوف يافتند و درودگر را
هامش
( 1 ) . انيس الناس ، پيشين ، ص 218 به بعد ( به اختصار ) .