تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 675

مساهمون:

ص٦٧٥
اوحدى مراغه‌اى كه شاعرى پاكدل و نيكنهاد است ، در مورد زنان قضاوتى عادلانه كرده است و زنان و مردان را در جام‌جم خود به همكارى و صفا و صميميت فرا خوانده است :
چون شود منزل و وطن معمور * بىزن و خادمى نگيرد نور زن دوشيزه خواه نيك‌نژاد * تا ترا بيند و شود به تو شاد كان كه با شوهرى دگر بودست * پيش او عشوهء تو بيهوده است اصل در زن سداد و مستوريست * و گرش اين‌دو هست و مستوريست چونكه پيوند شد به نازش دار * بر سر خانه سرفرازش دار تو درآيى ز در سلامش كن * او درآيد تو احترامش كن هر زمانش به دلنوازى كوش * وقت خلوت به لطف و بازى كوش صاحب رخت و چيزدار او را * پيش مردم عزيز دار او را راه بيگانه در سراى مده * پيرزن را به خانه جاى مده با زن خويشتن دو كيسه مباش * و آنچه دارد به سوى خود متراش زن چو دارى مرو پى زن غير * چون روى در زنت نماند خير هرچه كارى همان درود توان * در زيان‌كارگى چه سود توان زن كنى داد زن ببايد داد * دل در افتاد تن ببايد داد آن‌كه شش ماه در سفر باشد * دوى ديگر به راه در باشد چار در شهر ، روز مىخوردن * شب خرابى و چنگ و قى كردن برده خاتون به انتظارش روز * او به خفته ز خستگى چون يوز كدخدايى چنين به سر نرود * زن از اين خانه چون به در نرود در سفر خواجه بىغلامى نيست * بىمى و نقل و كاس و جامى نيست پيش خاتون جز آب و نان نبود * و آنچه اصل است در ميان نبود اين نه عدل است و اين نه داد اى مرد * خانهء خود مده به باد اى مرد زن كنى خانه بايد و پس كار * بعد از آن بنده و ضياع و عقار طفل كوچك چو بهر نان بگريست * چه شناسد كه نحو و منطق چيست پسران را قباى روسى كن * دختران را به زر عروسى كن پسرى با پدر به زارى گفت * كه مدد شو مرا به همسر و جفت گفت بابا زنا كن و زن نه * پند گير از خلايق از من نه در زنا گر بگيردت عسسى * بلهد چون گرفت خون قوسبى زن بخواهى تو را رها نكند * ور تو بگذاريش چه‌ها نكند از من و مادرت نگيرى پند * چند ديديم و نيز ديدى چند آن رها كن كه نان و هيمه نماند * ريش بابا ببين كه نيمه خاند
- اوحدى

وصف زيبارويان

شب سياه بدان زلفكان تو ماند * سپيد روز به پاكى رخان تو ماند عقيق را چو بسايند نيك ، سوده گران * گر آبدار بود با لبان تو ماند
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 675 | مرتضى راوندى