اوحدى مراغهاى كه شاعرى پاكدل و نيكنهاد است ، در مورد زنان قضاوتى عادلانه كرده است و زنان و مردان را در جامجم خود به همكارى و صفا و صميميت فرا خوانده است :
چون شود منزل و وطن معمور * بىزن و خادمى نگيرد نور
زن دوشيزه خواه نيكنژاد * تا ترا بيند و شود به تو شاد
كان كه با شوهرى دگر بودست * پيش او عشوهء تو بيهوده است
اصل در زن سداد و مستوريست * و گرش ايندو هست و مستوريست
چونكه پيوند شد به نازش دار * بر سر خانه سرفرازش دار
تو درآيى ز در سلامش كن * او درآيد تو احترامش كن
هر زمانش به دلنوازى كوش * وقت خلوت به لطف و بازى كوش
صاحب رخت و چيزدار او را * پيش مردم عزيز دار او را
راه بيگانه در سراى مده * پيرزن را به خانه جاى مده
با زن خويشتن دو كيسه مباش * و آنچه دارد به سوى خود متراش
زن چو دارى مرو پى زن غير * چون روى در زنت نماند خير
هرچه كارى همان درود توان * در زيانكارگى چه سود توان
زن كنى داد زن ببايد داد * دل در افتاد تن ببايد داد
آنكه شش ماه در سفر باشد * دوى ديگر به راه در باشد
چار در شهر ، روز مىخوردن * شب خرابى و چنگ و قى كردن
برده خاتون به انتظارش روز * او به خفته ز خستگى چون يوز
كدخدايى چنين به سر نرود * زن از اين خانه چون به در نرود
در سفر خواجه بىغلامى نيست * بىمى و نقل و كاس و جامى نيست
پيش خاتون جز آب و نان نبود * و آنچه اصل است در ميان نبود
اين نه عدل است و اين نه داد اى مرد * خانهء خود مده به باد اى مرد
زن كنى خانه بايد و پس كار * بعد از آن بنده و ضياع و عقار
طفل كوچك چو بهر نان بگريست * چه شناسد كه نحو و منطق چيست
پسران را قباى روسى كن * دختران را به زر عروسى كن
پسرى با پدر به زارى گفت * كه مدد شو مرا به همسر و جفت
گفت بابا زنا كن و زن نه * پند گير از خلايق از من نه
در زنا گر بگيردت عسسى * بلهد چون گرفت خون قوسبى
زن بخواهى تو را رها نكند * ور تو بگذاريش چهها نكند
از من و مادرت نگيرى پند * چند ديديم و نيز ديدى چند
آن رها كن كه نان و هيمه نماند * ريش بابا ببين كه نيمه خاند
- اوحدى
وصف زيبارويان
شب سياه بدان زلفكان تو ماند * سپيد روز به پاكى رخان تو ماند
عقيق را چو بسايند نيك ، سوده گران * گر آبدار بود با لبان تو ماند