حكيم نظامى گنجوى در عصرى كه زنان از علوم و معارف بيبهره بودند دربارهء آنان چنين مىفرمايد :
زن از پهلوى چپ گويند برخاست * نيايد هرگز از چپ راستى راست
وصل زن هرچند باشد پيش مرد كامجوى * روح و راحت را كفيل و عيش و عشرت راضمان
ليك با او شمع صحبت درنمىگيرد از آنك * من سخن از آسمان مىگويم او از ريسمان
چون نقش وفا و عهد بستند * بر نام زنان قلم شكستند
نظر خاقانى شروانى دربارهء زن و دختر : در تولد دختر گويد :
يكى دو زايند آبستنان و مادر طبع * ز من بزاد به يكبار صدهزار پسر
مرا چه نقصان گر جفت من بزاد كنون * به چشم زخم هزاران پسر يكى دختر
كه دخترى كه ازينسان برادران دارد * عروس دهرش خوانند و بانوى كشور
اگرچه هست بدينسان خداش مرگ دهاد * كه گور بهتر داماد و دفن او بهتر
مرا به زادن دختر چه خرمى زايد * كه كاش مادر من هم نزادى از مادر
همچنين در رثاء پسر خود مىگويد :
دريغ ميوهء عمرم رسيد كز سر پاى * به بيست سال برآمد به يك نفس بگذشت
مرا ذخيره همين يك رشيد بود از عمر * نتيجهء شب و روزى كه در هوس بگذشت
چو دختر آمدم از بعد اينچنين پسرى * سرشگ چشم من از چشمهء ارس بگذشت
مرا به زادن دختر غمى رسيد كه آن * نه بر دل من و نى بر ضمير كس بگذشت
همو در رثاء زن خود گويد :
دير خبر يافتى كه يار تو گم شد * جامجم از دست اختيار تو گم شد
حاصل عمر تو بود يك ورق كام * آن ورق از دفتر شمار تو گم شد
نقش رخ آرزو به روى كه بينى * كاينهء آرزو نگار تو گم شد
نوبت شادى گذشت بر در اميد * نوبت غم زن كه غمگسار تو گم شد
مرد مردان بدم چو زن كردم * گشتم از بهر زن ، زن زن خويش
هر زمان زين خطا كه من كردم * سيليى دركشم به گردن خويش
- سوزنى سمرقندى
نظراتى كه سعدى در مورد زنان ابراز كرده است ، بيش از ديگر صاحبنظران منصفانه و قابل توجه است :
بلند اخترى نام او بختيار * قوى دستگه بود و سرمايهدار
به كوى گدايان درش خانه بود * زرش همچو گندم به پيمانه بود
چو درويش بيند توانگر به ناز * دلش بيش سوزد ز داغ نياز
هم او را در آن بقعه زر بود و مال * دگر تنگدستان و برگشته حال
زنى جنگ پيوست با شوى خويش * شبانگه چو رفتش تهيدست پيش
كه كس چون تو بدبخت درويش نيست * چو زنبور سرخت جز اين ريش نيست