زن بلا باشد به هر كاشانهاى * بىبلا هرگز مبادا خانهاى
- اسدى
زنان را ز هر خوشيى دسترس * فزونتر همان پارسايى و بس
- اسدى
سنايى و زنان
سنايى از جمله شعرايى است كه زبان به ذم زنان گشوده و مردان را از ازدواج و آميزش با زنان منع كرده است .
حجرهء عقل ز سوداى زنان خالى كن * تا به جان پند تو گيرند همه پرعبران
بند يك ماده مشو تا بتوانى چو خروس * تا بوى تاجور پيشرو تاجوران
من نه مرد زن و زر و جاهم * بهخدا گر كنم و گر خواهم
عيش خود تلخ چه داريم بسوداى زنان * ما و سيمين زنخان خوش و زرين كمران
خواب نايد دخترى را كاندر آن باشد كه باز * هفتهء ديگر مرا ورا خانهء شوهر برند
گر اسير شهوتى بارى كنيزك خر به زر * سر و قد و ماهروى و سيم ساق و گلعذار
تا مراد تو بود با او بزن بر سنگ سيم * ور مزاج او بدل گردد بود زر عيار
آنكه را دختر است جاى پسر * گرچه شاهست هست بداختر
يوسف مصرى ده سال ز زن زندان ديد * بسكه تركى خطرى دارند اين بيخطران
آنكه با يوسف صديق چنين خواهد كرد * هيچ دانى چه كند صحبت او با دگران
زن ، زن ز وفا شود ز زيور نشود * سر ، سر ز دها شود ز افسر نشود
پى گوهر ، گوهرى ز گوهر نشود * سگ را سگى از قلاده كمتر نشود
شاعر ديگرى كه طرفدار حكومت مطلق مردان بر زنان است چنين مىگويد :
كرا عقل باشد زبردست شهوت * چرا زيردستى كند هيچ زن را
عيال زن خويش باشد هر آنكس * كه فرمانبر زن كند خويشتن را
و ليكن كسى را كه زن شوى باشد * كجا درگذارد به گوش اين سخن را
به خدايى كه بىارادت او * خلق را رنج و شادمانى نيست
كاندرين روزگار زن كردن * بجز از محض قلتبانى نيست
مار « نون » نكاح چون بزدت * اى به حرى و رادمردى طاق
هانوهون تا ز كس طلب نكنى * هيچ ترياق به ز « طاى » طلاق