تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 672

مساهمون:

ص٦٧٢
زن بلا باشد به هر كاشانه‌اى * بىبلا هرگز مبادا خانه‌اى
- اسدى
زنان را ز هر خوشيى دسترس * فزونتر همان پارسايى و بس
- اسدى

سنايى و زنان

سنايى از جمله شعرايى است كه زبان به ذم زنان گشوده و مردان را از ازدواج و آميزش با زنان منع كرده است .
حجرهء عقل ز سوداى زنان خالى كن * تا به جان پند تو گيرند همه پرعبران بند يك ماده مشو تا بتوانى چو خروس * تا بوى تاجور پيشرو تاجوران
من نه مرد زن و زر و جاهم * به‌خدا گر كنم و گر خواهم عيش خود تلخ چه داريم بسوداى زنان * ما و سيمين زنخان خوش و زرين كمران خواب نايد دخترى را كاندر آن باشد كه باز * هفتهء ديگر مرا ورا خانهء شوهر برند گر اسير شهوتى بارى كنيزك خر به زر * سر و قد و ماهروى و سيم ساق و گلعذار تا مراد تو بود با او بزن بر سنگ سيم * ور مزاج او بدل گردد بود زر عيار آنكه را دختر است جاى پسر * گرچه شاهست هست بداختر يوسف مصرى ده سال ز زن زندان ديد * بس‌كه تركى خطرى دارند اين بيخطران آنكه با يوسف صديق چنين خواهد كرد * هيچ دانى چه كند صحبت او با دگران زن ، زن ز وفا شود ز زيور نشود * سر ، سر ز دها شود ز افسر نشود پى گوهر ، گوهرى ز گوهر نشود * سگ را سگى از قلاده كمتر نشود
شاعر ديگرى كه طرفدار حكومت مطلق مردان بر زنان است چنين مىگويد :
كرا عقل باشد زبردست شهوت * چرا زيردستى كند هيچ زن را عيال زن خويش باشد هر آن‌كس * كه فرمانبر زن كند خويشتن را و ليكن كسى را كه زن شوى باشد * كجا درگذارد به گوش اين سخن را به خدايى كه بىارادت او * خلق را رنج و شادمانى نيست كاندرين روزگار زن كردن * بجز از محض قلتبانى نيست مار « نون » نكاح چون بزدت * اى به حرى و رادمردى طاق هان‌وهون تا ز كس طلب نكنى * هيچ ترياق به ز « طاى » طلاق
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 672 | مرتضى راوندى