تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 674

مساهمون:

ص٦٧٤
بياموز مردى ز همسايگان * كه آخر نيم قحبهء رايگان برآورد صافى دل صوف‌پوش * چو طبل از تهيگاه خالى خروش ندادند در دست كس اختيار * كه تا من كنم خويش را بختيار زن خوب فرمانبر پارسا * كند مرد درويش را پادشا برو پنج نوبت بزن بر درت * كه يار موافق بود در برت همه روز اگر غم‌خورى غم مدار * چو شب غمگسارت بود در كنار كرا خانه آباد و همخوابه دوست * خدا را به رحمت نظر سوى اوست چو مستور باشد زن و خوبروى * به ديدار او در بهشتست شوى كسى برگرفت از جهان كام دل * كه يكدل بود با وى آرام دل وگر پارسا باشد و خوش‌سخن * نگه در نكويى و زشتى مكن زن خوش‌منش خواه نه روىخوب * كه آميزگارى بپوشد عيوب ببرد از پريچهرهء زشت‌خوى * زن ديوسيماى خوش‌طبع ، گوى دلارام باشد زن نيكخواه * وليك از زن بد خدايا پناه چو طوطى كلاغش بود همنفس * غنيمت شمارد خلاص از قفس سر اندر جهان نه به آوارگى * و گرنه بنه دل به بيچارگى به زندان قاضى گرفتار به * كه در خانه بودن بر ابرو گره تهى پاى رفتن به از كفش تنگ * بلاى سفر به كه در خانه جنگ سفر عيد باشد برآن كدخداى * كه بانوى زشتش بود در سراى در خرمى بر سرايى ببند * كه بانگ زن از وى برآيد بلند « 1 » برآن بنده حق نيكويى خواسته است * كه با وى دل و دست زن را ستست چو در روى بيگانه خنديد زن * دگر مرد گو لاف مردى مزن ز بيگانگان چشم زن كور باد * چو بيرون شد از خانه ، در گور باد گريز از برش در دهان نهنگ * كه مردن به از زندگانى به ننگ چو بينى كه زن پاى برجاى نيست * ثبات از خردمندى و راى نيست بپوشانش از چشم بيگانه روى * وگر نشنود ، چه زن آنگه چه شوى زن زشت و بدخوى رنجست و بار * زن خوب خوشخوى خويش است و يار يكى گفت كس را زن بد مباد * دگر گفت زن در جهان خود مباد زن نو كن اى خواجه هر نوبهار * كه تقويم پارينه نايد به كار اگر مار زايد زن باردار * به از آدميزادهء ديوسار
به نظر سعدى هم : « مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه . »
هامش
( 1 ) . كليات سعدى ، ( بوستان ) ، ص 149 .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 674 | مرتضى راوندى