تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 665

مساهمون:

ص٦٦٥
نائينى اعلى بخريد . روز ديگر ، اينهمه سرانجام يافت . نماز شام . . . قضات و علما و افاضل و اكابر و مشاهير و اعيان خراسان طلب نموده وحشتى برانگيختند كه چشم گردون مثل آن محفل مشاهده ننمود . مهريه به پنجاه‌هزار تنگه و دويست من ابريشم و پنج خانه‌وار بردهء تركيه و هندويه و پنج گليم محفورى قرار يافت . چون وقت زفاف شد از اطراف و اكناف مطربان و قوالان و مغنيان و مجلس‌آرايان به نقش و سرود و تغنى اشتغال نمودند ، چنان‌كه رسم مىباشد كه داماد را پيش عروس مىآورند ، جمع دلالها فقير را به پيش آن دختر درآوردند . چون پرده از روى وى برداشتم ، پنداشتم كه در دوزخ را به روى من گشادند . . . چشم وى بمثابهء دانهء انگور . . . و داغهاى آبله به رويش از چشمهاى كفگير افزون نمود .
دهانش از فراخى گوش تا گوش * دو گوشش از درازى دوش تا دوش دهان آن قبيح زشت فرتوت * چو گودى بود و بينى همچو تابوت
چون آن صورت مهيب را ديدم ، صيحه‌اى كشيدم و بيهوش گرديدم ، جمعى زنان مرا با دست كشيدند و به ضرب طپانچه مرا به هوش آوردند . من فريادكنان كه اى بىبى تاج النسب اين چه احوال و اوضاع است ؛ زنان غوغاكنان كه اى روستايى لاده و اى بىتميز ساده . خورشيد بنت جمشيد همين دختر است كه به تو نكاح كرده‌اند و تو او را به عقد خود درآوردى . تا سخن كردم ، مرا چندان زدند كه شب عيد بر دهل نزنند .
وين بتر كان عروس جانفرساى * دامنم را كشيد و گفت درآى عقربم گو بزن تو دست منه * ملك الموت گفتم از تو به تو مناره ز پاى بنشانى * شهوتم را كجا بحنبانى
. . . حالا مرا چه مىگوييد و چه راه مىنماييد . مخدوم گفتند ، اگر قوت گريختن دارى « الفرار مما لا يطاق من سنن المرسلين » را وسيله ساز و بگريز . » « 1 »

زن مكارى سعدى را فريب داد

واصفى در كتاب خود ضمن حكايتى كه ارزش تاريخى ندارد ، داستان به دام افتادن سعدى شيرازى را چنين بيان كرده و مىگويد : در ايامى كه سعدى در بغداد بود ، در بازار شكرفروشان چشمش به زن زيبايى مىافتد و شيفتهء جمال او مىشود كه ناگاه پيرزنى نزد شيخ مىآيد و او را به افشاى راز وامى - دارد و به او قول يارى و كمك مىدهد ، سعدى به گفتهء او اعتماد مىكند و دويست تنگه به او پول مىدهد ، پس از يك‌هفته با مهرى سنگين نكاح صورت مىگيرد . « بعد از عقد ، چون وقت زفاف شد ، شيخ ، در پس پرده درآمد و همان زن كه واسطه بود ، خود را آراسته نشسته ، شيخ گفت : آوخ چه سازم و چه حيله پردازم .
جز به تدبير كار نتوان كرد * با فلك كارزار نتوان كرد

تدبير سعدى :

سعدى براى نجات خود از اين ماجرا به زن خود مىگويد كه من غسالم و در ولايت خود به اين‌كار اشتغال داشتم و تو را براى آن گرفتم كه به اتفاق به اين كار پردازيم ، زن امتناع مىكند و خطاب به سعدى مىگويد « از پيش من دور شو و از خانه من بيرون رو كه من يك لحظه
هامش
( 1 ) . ص 98 - 193 ( به اختصار ) .