گرفتند ، ولى بيم آن بود كه در جريان كار ، پهلوان آگاه شود . اين زن محيل تدبيرى انديشيد و دستور داد براى كوبيدن قهوه و ادويه و چيزهاى ديگر براى پذيرايى عيد ماه رمضان عدهاى از كنيزان به كوبيدن هاونها مشغول شوند تا صداى كندن نقب به گوش كسى نرسد . پس از آنكه به كوشك راه يافتند ، پهلوان اسد را كشتند و با ريسمان كشانكشان تا پاى دار آوردند و بر دار زدند . در منابع تاريخى از سرگذشت اين زن خائن و رفتار شاه شجاع با او سخنى در ميان نيست . « 1 »
زين الدين محمود واصفى در حكايت زير ، از فريبكارى زنى سخن مىگويد و مىنويسد :
« كه در زمان قديم شخصى بود كدخدا نمىشد و مىگفت كه از مكر زنان انديشه مىكنم كه
« إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ . »
اتفاقا كتابى در مكر زنان به دست وى افتاد . آنرا مطالعه كرد و به خود گفت كه همهء انواع و اصناف مكر زنان را دانستم ؛ غالبا كه مكر زنان در من تأثير نكند . زن صاحب جمال عيارهاى بود او را به عقد و نكاح خود درآورد ، و در نگاهداشتن وى ، هيچ دقيقه نامرعى نمىگذاشت . آن زن را محبوبى بود رنگريز ، چندگاهى كه گذشت و ايام مفارقت ميان ايشان متمادى شد ، كسى را به وى فرستاد كه مرا طاقت مفارقت تو نمانده . شوهر من كار بر من تنگ ساخته و مرا در گرداب حيرت انداخته ، اما من هم تدبيرى كردهام و انديشه نمودهام ، مى - بايد كه فردا در دكان خود را آب بسيار افشانى به مرتبهاى كه گل مىشود . من مكرى خواهم انگيخت و بوسيلهء آن به تو خواهم آميخت . چون وقت صبح شد . . . استاد رنگريز در دكان خود را آب زده گل ساخت . آن عورت به شوهرش گفت كه بسيار چركين شدهام مىخواهم كه به حمام روم و سر و تن بشويم . شوهرش ملاحظه كرده و با خود گفت كه در رفتن و آمدن چون من همراه باشم ، او چگونه مكرى تواند كرد . به رفتن حمامش راضى شد . هر دو همراه شدند .
چون زن به در دكان رنگريز رسيد ، پاى خود را سست كرده خود را در گل انداخت و چادر خود را گلآلود ساخت كه ممكن نبود از آنجا انتقال تواند كرد . فرياد برآورد كه آه كدام بدبخت و كافر اين راه را چنان گل ساخت . آه چه سازم و چه چاره كنم به اين چادر به كجا توانم رفت . آن مقدار غوغا كرد كه شوهرش گفت كه در اين سرا درآى و چادر خود را بشوى و اين سرايى است كه محبوب رنگريز در اين سراست . القصه درآمد و با محبوب دست در آغوش كرد و به عيش و عشرت مشغول شدند ، و شوهر در بيرون نشسته كتاب « مكر زنان » مطالعه مىكرد تا كه عاشق و معشوق از كار فارغ شدند و چادر زن خشك شد . . . استاد رنگريز گفت كه در اين كتاب هيچ جا حكايت « پالغزك » به نظر شما درآمده ؟ . گفت : نى ، گفت : اين حكايت را در حاشيهء اين كتاب بنويسيد و به ريش خود مخنديد و ديگر اين كتاب را مطالعه مفرماييد . . . »
واصفى در كتاب خود در طى حكاياتى شيرين ، نهتنها مشكلات امر زناشويى و فريبكاريها و دروغگوييهاى دلالهها و واسطهها را توصيف مىكند ، بلكه تشريفات و راه و رسم عروسيهاى قرون وسطى را كمابيش بيان مىكند :
« . . . فقير پسر نقيب نيشابورم و سالها بود كه در آرزوى شهر هرات بودم و پدرم مرا
هامش
( 1 ) . ر . ك ، همان ، ص 20 - 419 .