رخصت نمىداد . » عاقبت الامر بىاجازت پدر به مبلغ مال ، متوجه هرات شدم . در كاروانسراى « ميرك صراف » كه در دروازهء عراق است منزل گرفتم . نماز پيشين بود كه به خاطرم رسيد كه سيرى كرده شود ؛ متوجه به دروازهء ملك شدم . رفتهرفته گذرم به « مفرح » افتاد كه آن دار اللطف خراسان و خرابات شهر هرات است ، و در تمام ربع مسكون مثل آن عشرتخانه هيچ رونده ياد نمىدهد . . . به كوچهاى رسيدم كه طولش يك ميل بود از دو جانب عمارات بود ، سه آشيانه همه مشتمل به در و پنجره . . . و از هر خانه آواز ساز و نوا از دف و نى و عود و چنگ و بربط به گوش مىرسيد . به آنجا رسيدم ، بر زبان من جارى شد كه « هذه جنات عدن فادخلواها خالدين . » ناگاه ديدم كه پرىپيكرى ، حورمنظرى ، نازنين دخترى از غرفه سر برآورد . . . چون او را ديدم ، حيران شدم و سراسيمه و سرگردان در آن كوچه مىرفتم . به در سراى رسيدم ، عورتى ديدم بر در آن سراى بر لب جوى آب نشسته . چون مرا ديد ، گفت : . . . تو به جايى نيفتادهاى كه بىامداد و معاونت من ره به مقصود برى . مرا تاج النسب مىگويند . چون اين سخن از وى شنيدم . . . گفتم اى مادر ، دست اميد من به دامن عنايت و لطف توست ، و حصول مراد من به همت و حمايت تو . پرسيد كه تو چه كسى و چه نام دارى ؟ تمامى تفاصيل احوال و اوضاع خود را باز نمودم . . .
سيصد « تنگه » همراه داشتم ؛ گشاده پيش وى بر زمين نهادم و گفتم . معذور دار كه عجالت - الوقت همين بود . گفت ، اى جان مادر ، زرهاى خود را خرج مكن كه ترا زر بسيار در كار خواهد شد . من از آن توام . القصه ، گفت كه به مادر و پدرش سخن كنم و بعد از سهروز ترا خبر دهم .
به كاروانسرا آمديم . خدمتكاران و متعلقان من گفتند كه شما را چه مىشود كه به حال خود نمىمانيد ؛ شما را بسيار پريشان مىبينم . . . بعد از سهروز به آنجا رسيدم ، آن عورت را تيره و مكدر يافتم . . . گفت ، اى جان مادر ، قوم و قبيلهء آن دختر غوغا و وحشت آغاز كردند . . . گفتند تو ديوانه شدهاى . . . تو نمىدانى كه چهنوع كسان به خواستگارى وى هجوم كرده . . . به اين سخنان آتش مرا تيز كرده شيوهء مكر و فريبانگيز نمود . مبلغ دويست خانى ديگر در پيش او گذاشتم و گفتم كه :
در پاى تو ريزم آنچه در دست من است .
آن مكارهء عياره گفت ، غم مخور كه به هرنوع كه باشد به مراد خود كامران خواهى شد . پس گفت ، بعد از دوروز از من خبر گير . به وقت موعود آمدم ، ديدم كه در پيش آن زن جوانى يتيموش ايستاده . . . آن عورت گفت ، تردد ممكن كه اين پسر من است و ترا در اين واقعه ممد و معاون خواهد بود . اكنون با وى به تيم بزازان مىروى و مفصلى كه دارد همه را مىستانى و مىآورى كه ايشان را مجال سخن نمىدهم و نخواهم داد . القصه ، با وى و دو غلام متوجه بازار شدم . ايشان را در كپان « بازار ملك » وعده كردم . به كاروانسرا رفته مبلغ دوهزار خانى برداشتم و با ايشان به بازار بزازان درآمدم ، و آن خوان مفصل را مىخواند و بزاز . . . و امتعه و اقمشه برابر يك جانب مىماند . بعد از حساب ، مبلغ هزار خانى باقى شد . فقير رفته از كاروانسرا باقى را آورده به بزاز سپردم و آنها را به پيش تاج النسب آوردم . گفت فردا . . . رويد و پنجاه كله قند و پنج من قرص ليمو و پنج من بادام قندى و پنج من نخود قندى گيريد . بعد از آن به بازار گوسفند رفته پنجاه گوسفند فربه گرفته بياوريد ، و بيست صوف مربع و پنجاه طاق زربفت
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 664
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٦٦٤