تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 661

مساهمون:

ص٦٦١
جنگى و كمنداندازى و تيراندازى نيز آشنايى دارد ، و در راه وصول به مقصود ، از زدن و كشتن باك ندارد . نكتهء ديگرى كه در داراب‌نامه جلب نظر مىكند ، اين‌كه غالبا دختران عاشق سلاطين و پهلوانان بزرگ مىشوند و براى وصول به آرزوى خود ، چون مردى شجاع و توانا در تمام مراحل به آنان كمك و يارى مىكنند و راه پيروزى را براى آنان هموار مىسازند .

طنازى زنان

در داستان سمك عيار ، يك‌بار « سمك » قهرمان داستان به لباس زنان درمىآيد تا بهزاد ، اسفهسالار شهر ، را فريب دهد . براى اين‌كار ، مىگويد : « اى خمار ، مرا از سراى زنان دستى جامه بخواه . خمار دستى جامهء زنانهء نيكو با چادر و موزه بياورد و آنچه به كار بايست بياورد ، و پيش سمك بنهاد . دلارام را گفت مرا به زنى نيكو بياراى . دلارام سمك را برآراست ، چنان كه صفت نتوان كرد و بسيار عطر و بوى خوش و بخور در وى به كار برد ، موزه در پاى كرد و چادر سر در كشيد و نقاب بربست و با كرشمه و رعنايى از خانه بيرون آمد و گفت شما به غرفه نگاه مىكنيد . . . سمك روى به راه نهاد . در همهء بازارها و محلها و كوچه‌ها برمىگشت . هركه در وى نگاه مىكرد ، تا بر كوچه‌اى رسيد ، بهزاد را ديد مىآيد و حمايل افكنده و تنهاى . سمك در پهلوى بهزاد آمد و به قصد دوش‌بردوش بهزاد زد و برگذشت . بهزاد را بوى عطر به دماغ رسيد ، در وى نگاه كرد . زنى باجمال و رعنا ديد كه مىرفت و غنج مىكرد . باز ايستاد و از پس وى نگاه مىكرد . گفت ، اگر بازپس بنگرد با من كارى دارد ؛ مگر مرا خواستگار است . . . پس چون سمك از وى درگذشت بازپس نگاه كرد . بهزاد را ديد ايستاده و در وى مىنگرد . سمك او را اشارتى كرد يعنى بيا . بهزاد چون اشارت بديد خرم شد ، گفت دانستم كه اين زن مرا مىخواهد ، از قفاى وى رفتن گرفت . سمك برفت و بازپس مىنگريد . بهزاد شتاب مىكرد تا به سمك برسد . به كوچه رسيد بايستاد و خود را بر سر آستين باد مىزد ، يعنى مرا گرم است و جامه مىافشاند و بوى عطر از وى تا به دور جاى مىرفت ، تا بهزاد به وى رسيد ، سلام گفت . سمك به آوازى نرم و لطفى شيرين ، با حلاوت و ملاحت ، گفت ، اى جوان كه دنبال من دارى چه كار و حاجت دارى . . . بهزاد گفت ، اى دلبر هيچ ممكن باشد كه از روى لطافت و ظرافت يك‌ساعت به جمال خويش ما را آسايش دهى ؟ به سراى اين كهتر آيى . . . بهزاد در جوال او رفته بود كه زنى صاحب جمال است و او را در كنار مىبايد گرفت . گفت فرمان توست . . . سمك در سراى شد و بهزاد را در سراى خواند . . . بهزاد گفت ، اى دلارام بنشين و روى بگشاى . سمك روى بگشاد ريش وى پديد آمد . . . » « 1 »

معرفى چند زن فاسد و بوالهوس

براون با استناد به قول سياح ونيزى ، مىنويسد : سلطان يعقوب آق‌قويونلو دخترى را به حبالهء نكاح خود درمىآورد « آن زن كه در دام عشق يكى از رجال دربار افتاده بود ، در صدد برآمد سلطان يعقوب شوى خود را هلاك كند ، به طمع آنكه به عقد عاشق خود درآمده او را پادشاه سازد ، زيرا اگر يعقوب را فرزندى نبود آن مرد به حكم قرابت و خويشاوندى بالطبع جانشين شاه مىشد . پس از آن‌كه اين توطئه
هامش
( 1 ) . سمك عيار ، پيشين .